خرید بک لینک

+ آدم به ترسهاشم عادت میکنه. شنبه چتی از پرستو خواستم کمکم کنه دیگه از گربه نترسم. کلی خندید بهم و گفت یک گربه میگیره دستش میاره من نازش کنم!! تا ترسم رو فراموش کنم. بعدشم سعی کرد ریشهیابی کنه ببینه ترس من از کجا شروع شده؟ بهش گفتم که شادی هفت هشت تا گربه داشت (شادی دوست صمیمی کودکی من یعنی از پنج سالگی! و همسایهی دیوار به دیوارمونه) اما از وقتی یادم از گربههاش میترسیدم، فکر نمیکنم به اون ربطی داشته باشه. یکشنبه تو دانشگاه بهش گفتم میشه الان فعلا فقط تمرین کنیم من از کنارش رد شم؟ :دی قبول کرد و اینجوری تمام روز رو سعی کرده بودم که اگر گربه دیدم مسیرم رو کج نکنم!! فقط تلقین کنم که چیزی نیست و رد شم. :/ شمردم! سه بار کاملا موفقیت آمیز بود و کلی شادی کردم که الان اقلا میتونم تظاهر کنم. ولی نه! به این سادگیا هم نیست.

+ عصر یکشنبه که پیاده برمیگشتم خونه، سرم تو گوشی بود پیام شبنم رو جواب میدادم. یکهو که سرم رو بلند کردم دیدم یک گربه ی سیاه- سفید بزرررگ تو باغچهایه که واستادم کنارش. به طرز عمیقی تکون خوردم و هول شدم. طوری که گربهی بدبخت هم هول شد فکر کنم. :| به طرفهالعینی همهی تلاشهای قبلی رو نابود کردم رفت.

+ من به ترسم عادت کردم همونجوری که به همهی چیزهای دیگه عادت میکنیم و بعد فقط زمانی میتونی شکستش بدی که هوشیارانه هی به مخالفش فکر کنی و تلقینی چیزی کنی.

+ نذار هیچی غافلگیرت کنه. اونقدر فکر کن و اونقدر آماده باش که هیچوقت غافلگیر نشی. این نتیجهی اخلاقی این قصه بود.

+ واقعا بعضی هوم رمدیها معجزه میکنن. امیر از جهان برگشتهای چیزی شدم.

+ حدفاصل ۱۶ تا ۲۱ دو ماه. به اندازهی ۶۰۰۰ بود و ۲۰۰۰۰. الله اکبر! هر دو یک مععنا دارند اما.

+ فکر کنم بیان هم داره میمیره. چرا کلا خطای سروره هر وقت میخوام بنویسم؟

برچسب: اسمش,عادت,کردنه, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 20:18

صفحه بندی