+ دراز کشیده یادم میاد امشب یک ساعت اضافه دارم. احتمالا کلی داستان رو نگه داشتم برای این یک ساعت اضافه. قدیمترها که رادیو پیام میشنیدم رشید این ساعت بیست و پنج رو نعمت میدونست. همیشه فالهای حافظش رو میگذاشت برای حدفاصل یازده و نیم تا دوازده. شب سی و یک شهریور اما دو تا فال حافظ میگرفت. میگفت امشب یک ساعت اضافه داریم و میشه دوبار با حافظ مشورت کنیم.
+ خستهام. این دو روز همهاش در تکاپو گذشت.
+ غزاله ظهر برمیگرده. آقای م صبح میاد و میره و عصر برمیگرده. زمان کند و کند و کند میگذره.
+ سحر پیام داده که « یاد اولین محرممون با هم افتادم. برای هم دعا کنیم. :*» ساده و کوتاه بود اما برای من یک دنیا از معنی رو زنده کرد.یکهو دیدم چهقدر دلم میخواد همون معصومهی سال اول باشم که راضیه سعی میکرد تو جلسهی توجیهی بهش بفهمونه شب دوشنبه یعنی شبی که فرداش دوشنبه است! و اونی که اولش دوشنبه است بعدش شبه! بهش میگن دوشبنه شب!! التماس دعا و بوسیدن فرستادم و چشمم رو بستم. دبیرستان هم همینطور بود. الهه از پشت میزد روی شونهی ماندانا. برای چی گریه میکنی؟ ماندانا هیچی نمیگفت. بعد من عاشق ماندانا میشدم. از اصل عاشق ماندانا بودنم برای همین بود... چشمم میسوزه.
+ تو اتاق خاله مریم تلویزیون روشن بود و مداحی پخش میشد. خانم تخت کناری که درد داشت و استراحت مطلق بود، گاهی یا علی یا حسین میگفت. اونقدر این فضا محرّمانه بود که شبکه رو عوض کردم تا فضا از رنجش خلاص و مجالی پیدا کنه.
+ شلوغی خیابونهای غروب و حضور دستهها (هر چند کمرنگ)، نمیتونم بفهمم چهقدر غلطه چهقدر درست! آقای راننده با آقای م صحبت میکنه. گله-طوری از اوضاع روزهای پیشرو.
اما علیرغم درستی همهی این دغدغهها باز حسی دارم. رنجشی انگار. دردی انگار. نمیدونم بغضش از نوستالژیه یا رنجشی به اصالت غم محرم.
+ دراز کشیده همین چند خط رو مینویسم که نگذره ساعت بیست و پنج و اول محرم و فکر میکنم: فردا، فردا که شد مشکی میپوشم. یک جور رسمه برای من. رسم اینکه اول محرم شده. نمیتونم تشخیص بدم اسمس سحر بود یا انتظار خودم یا یادآوری خانم تخت کناری یا محرم ...
+ فکر میکنم حافظ باز نکردم طبق عادت معهود. یک ربعی وقت دارم. کاش رادیو پیام بود و رشید و حافظ. بیخیال حافظ میشم. حس اینکه خودم حافظ بخونم ندارم.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی
تاريخ: دوشنبه
3 مهر
1396 ساعت: 5:27