+ کم پیش میاد روزی که حوصلهی نوشتن نداشته باشم که هیچ، موضوعی هم نداشته باشم واسه نوشتن. :/
+ شاید به این خاطره که امروز از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود-طوری، میگذره.
+ پرستو میگه آخر هفته بریم یه تور یک روزه. جشنی چیزی بگیریم واسه خودمون قبل شروع فاز بعدی. بعید میدونم امکانپذیر باشه.
+ کلی با هدی صحبت میکنم. با فاطمه و سحر تلفنی. کلی میگیم و میخندیم. سحر حتی بغض میکنه. فاطمه میگه خندههامون چرا اینقدر الکی شدن؟ :| اما عجیبم هیچ سنس خاصی ندارم واقعاً مبنی بر اینکه الان خیلی متفاوتتر از دیروز یا روزهای قبلشم. لعنتی!
+ فاند فاطمه رو دو هزارتا کم کردن. خدایا کمکش کن لطفاً.
+ اومدم یکم بخوابم، پنجره باز بود و موتور چنان ویراژ داد تو کوچه که از خواب بیدار شدم. نگاه کردم هفت و هشت دقیقه شده بود هفت و بیست و هشت دقیقه! و دیگه خوابم نبرد. :/
+ اومدم یه سرچ کنم، یه شعر خوب بخونم یا نه اصلاً یه آهنگ خوبی چیزی گوش بدم، انرژی بگیرم مثلاً و بعد هم ادامهی مقالهی اکوک رو بخونم. ولی مساله اینجاست که وقتی دنبال چیزی میگردی، حتماً نیست. حالا هر چی میخواد باشه. شعر باشه یا مدادت.