خرید بک لینک
نوشتههای الی رو که میدیدم یا نوشتههای خیلی قدیم خودم رو (وقتی تازه وارد دانشگاه شده بودم) کمی دلم هوای این رو میکرد که یک طورهایی از روزمرهها فاصله بگیرم و قلقل-طوری (چهقدر پارسال این کلمه رو به کار میبردم :لبخند حتی کلمهها ه برای من هیستریهای خودشون رو دارن.) ادبی بنویسم. اما نمیشه! انگار اون سبک از هاله برای همیشه خداحافظی کرده و رفته. انگار مخصوص زنگ انشا و دلتنگیهای شکل سال اولیها بوده و بس. همینجور روزمرهها رو با + به هم ربط دادن و نوشتن، این اشتغال پارتتایم هالهی جدیده. با این همه هنوز هم وسوسهی کلمات رو کامل (نه شکسته) استفاده کردن، جملات رو با «است» تموم کردن و مبادی آداب نوشتن یک کیف خاصی داره. که این کیف رو میشه فقط برای نامه نوشتنها گذاشت. گاهی هم فکر میکنم اصل حرفهام رو بین این جملات روزمره گم میکنم به عمد. یک حرفهای خوبی، تک و توکی جملات قابل فکر کردنی بین این همه جمله پیدا میشه یعنی؟

+ از قبل با پرستو قرار داشتم. وقتی کنسل شد فکر کردم خب دنبال کارهایی برم که مدتی بود قصد کرده بودم. شال و کلاه کردم به همان معنای روسری و مانتو! پوشیدن و خرامان خرامان یا لخلخ! (حقیقتش مطمئن نیستم که تاکسیهای زرد فکسنی هم میتونن خرامان خرامان حرکت کنند یا نه، برای همین لخلخ کلمهی بهتریه احتمالاً!) عازم چهارراه ولیعصر شدم.
+ بعد از مدتهای خیلی خیلی زیاد به انجمن سر زدم. آقای ب رو دیدم. قلم گرفتم. حرف زدم و ذوق کردم. آقای ب از بچگی کارش همین بوده که قلم میتراشیده و قلم میفروخته. خوشنویسی رو هم خودش یاد گرفته (الآن استاده البته :لبخند). عالمی داره اون فروشگاه کوچیک سر انجمن. آدمهایی که در رفت و آمدند هم همینجور. طبقهی پایین تئاتر استاد مشایخیه. یه آقایی که دخترش دانشجو تئاتره نشسته با آقای ب حرف میزنه. دخترش پایین تمرین داره. کلی از آقای ب تعریف میکنه و میگه من اومدم ئیش شما یاد بگیرم این ظرافت دست شما رو. نگاه می کنم به خطی که زیر دستشه. تمام دلم رو یه حسرت عمیق میگیره که آخ ای کاش من دستم این ضرب و قدرت رو داشت. مچ دست من کجا و اون کجا؟ آقای ب با وسواس خاصی برام دونه دونه مرکبها رو تست میکنه و قاتی میکنه و میگه هر چهقدر از هر کدوم خواستی بگو. میگم این به نظرم اگر اینقدر مشکی داشته باشه، با اینقدر این سبزه خوب درمیاد. کلی کیف میکنه از حرفم و میگه احسنت احسنت! راست میگی. آقایی که دخترش دانشجویه :دی به کشیدهی زیر دست آقای ب نگاه میکنه و میگه خیلی خوشرنگ شد. منم پرواضحه که کلی خوشحال میشم. وقتی آقای ب میخواد قلمها رو بذاره توی پلاستیک میگم نه همینجوری خوبه. پلاستیک نمیخوام. آقای ب دوباره ازم تعریف میکنه و میگه کم پیش میاد آدم حواسش به محیطش هم باشه و یه پنج دقیقهای هم
جملات معمول در مورد حفظ محیط زیست و تعارف رد و بدل میشه و خداحافظی میکنم و قلم به دست از انجمن میام بیرون.
+ بیرون انجمن به ساعت نگاه میکنم غزاله الانهاست که برسه خونه. باید برم خونه؟ بیخیال! به همین صراحت! بیخیال غزاله و آفتاب داغ، تو سنگ کاغذ قیچی پیاده رفتن و سواره رفتن تا میدون، بالاخره، پیادهروی برنده میشه. سر راه آخرین کتاب مستور رو که مدتها به خودم قول داده بودم میگیرم. اسمش هست :«بهترین شکل ممکن» برای من نوشتههای مستور یک بی در و پیکری، یک در انتهایِ بیانتها بودگیِ خاص، یک غمگینی لاینفکِّ از زندگیِ متفاوت، یک همچین چیزهایی داره که نگاه بکنی میبینی کم نیستند... دلیل برای دوست داشتنش هست. کتاب کم حجمه مثل تمام کتابهای دیگهی مستور و راحت خونده میشه. فکر میکنم شاید امشب.
+
ــ بذار یکم بزنم رو مچت.
خانومه میگه که عطر میفروشه. مچم رو میبرم جلو. عطرو میزنه و من ادامهی مسیر میدم. مچم رو بو میکنم. وای چه عطری! چه خنکایی! چه حسرتی! غمی! پاییزی! چه حس خاطرهای داره این عطر! انگار ترم اولم. اینجا انقلابه. هوا بارونیه. آخرای آذره. من مست و خوشحال دو قدم، یکی راه میرم. خودم رو میبینم که هر روز بعد دانشگاه دوست داشتم انقلاب قدم بزنم. به خصوص وقتی بارون میبارید. به خصوص وقتی جرات دیوانگی بقیه کم بود و هیچکس همراهیم نمیکرد (بعدها فاطمه که شریف مهمان شد اوضاع کمی فرق کرد. با فاطمه، همه چیز، من مست و تو دیوانه-طوری بود.) آخ که انگار این عطر برآیند همهی اینهاست. برمیگردم. خانم ببخشید این عطری که زدین رو دستم ...
شیشهی عطر رو باز میکنه اسپری میکنه رو روسریم. کلی تبلیغات میکنه و میگه شیشهای که میشه صد و پنجاه تومن داره میده به من چهل تومن. من یه شیشهی بیست تومنی انتخاب کردم میگم همین کافیه. میگه نه ببین این اسپری میشه. این هفت هشت برابر بیشتر ازون داره. هر وقت خواستی تا ده بار میتونی شیشه رو بیاری با عطر دیگه تعویض کنی. چیچی ادکلن میزنم توش و ... اینقدر آپشنها زیادن و اینقدر تندتند میگه خندهام میگیره. یکم هم دلم میسوزه. میخوام نذارم اینقدر انرژی خرج کنه الکی. میگم ولی من همین بیست تومن کافیه واسم و گموم تو دلش بهم فحش میده. :دی شیشهی عطر رو میگیرم دستم و مسیرمو ادامه میدم تو کارگر.
+ عطر حسی رو در من زنده کرده که فکر میکردم در من مرده. دلم میخواد یک مسیری رو بدوم اصلاً. (حیف هیچ چیز مناسب دویدن نیست نه انقلاب و نه کفشهای من و نه مانتویی که پوشیدم :| ).
+ ظهر در حین کار که ساندکلاود طبق روال همیشه پلی بود. یکهو به بوی پیراهن یوسف رسیده بود. حس کرده بودم قلبم فشرده میشه. در آهنگهای پیشنهادی، موسیقی متن آزانس شیشهای هم بود. یاد نوشتهی چند روز قبل یکی از دوستام میفتم. یک سالن خالی سینما با آژانس شیشهای روی پرده...

+ خیابون شلوغ و گرم. بوی عطر رو تشدید میکنه. پر روسری میخوره تو صورتم و چشمم رو میبندم که فکر کنم ترم اولم. توی دلم دنبال المانهای معروف ترم اولم میگردم. لباس؟ مانتوی زرد خردلی. شلوار قهوهای. مقنعهی قهوهای. بزرگترین تفریح؟ انقلاب گردی. بهترین دوست؟ سحر/دینا. بهترین غذای دانشگاه؟ کشک و بادمجون. کوتهبینانهترین آرزو؟ درس دکتر ت رو بیست بگیرم. بزرگترین آرزو؟ بزرگترین آرزو؟؟ ندارم؟ داشتم یادم نمیاد؟ نمیدونم واقعا عجیبه. یادم نمیاد. بارون میاد و من حس خنکی میکنم. زندگی یعنی همون لحظه. یعنی کوتاهترین آرزو. یعنی فرصت بینهایتی که من ترم اولی به نظر میرسید که دارم... آخ خدای من! حس میکنم قلبم به تپش افتاده از فقط همین عطر، همین تصویر، همین هاله. ریز ریز و به سبک همیشه زیر لب تو رو شکر می کنم. خوشحالم ازین عطر. از سنگفرش انقلاب که هربار مرا به تو میرساند ... دارم موسیقی آژانس شیشهای رو میشنوم. چه خیالی! چه خیالی! میدانم حوض نقاشی من بیماهیست!

+ پیادهروی شکوهمند و بیبرنامهی امروز که نشات گرفته از یک بی برنامگی دیگه بود (پس بیبرنامگی همیشه بد نیست.)، باحمل هشت کیلو هندونه و شکسته شدن دست زیر بار خریدهای روزمره (این چند روز که تقریباً با هوا زندگی میکردیم بس که من خرید رفتن رو پشت گوش مینداختم) به اتمام میرسه. از راه که میرسم غزاله مدتیه رسیده. میگه چه عطری با خودت آوردی! لبخند میزنم.

+ عطرم رو با دقت میذارم لای جانمازم و ازش قول میگیرم همیشه خاطرهی سبک و نرم و خنکی واسم باشه. همیشه کارش همین باشه. مثل سنگفرشی که من رو به تو برسونه. لبخند میزنم. کمی چشمم میسوزه.

+ تقدیم شد به «بهترین شکل ممکن» و «اندوه و همهی شهرها».

* عنوان نام آلبومیست از ساختههای فوقالعادهی فردین خلعتبری که لابهلای صحنههای مدارصفردرجه پخش میشد.

بیربطـنوشت : این رو دیدم جدا از بخش پریدیکشن که بیخیال واقعاً!!! :دی اون تب Birth prediction که خصوصیات اخلاقی رو میگه فکر کنم هیچکس رو در گفتن ویژگیهاش ناامید نمیکنه. در مورد درست-غلطی کلش هیچ اظهارنظری نمیکنم، اما همین بخشش جالب بود. شاید چون روی هم رفته خیلی هم ناامیدکننده نبود، جالب بود.

برچسب: خاطر,سنگفرشی,میرساند, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 23:36

صفحه بندی