نگران فردام و البته خیلی فرداهای بعد. بحث این جداست که من با یک نگرانی ذاتی به دنیا اومدم الان بحث اینجاست که اتفاقا اینبار حق دارم و نگرانم. حس اعتماد به خودمهم از بین رفته.خودم از بینش بردم میتنوم دوباره بسازمش؟ این شروع جدید همون فرصت نویی نبود که بارها از ته قلب خواسته بودم؟
کاش کسی هر کس فقط میگفت نگران نباش یکجور من هم خیال میکردم مامور خداست برای دلخوشکنکی من. خدا خیلی دوست دارم بدونم اگه ؟میشد بشنوم چی بهم میگفتی... یک چیز ژاپنی بگو بگو نگران نباش بگو بهار میاد بگو الان خود بهاره...
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی