از سکوت بیشتر از هر چیزی متنفرم. اون هم وقتی سکوت در مقابل حرفی باشه که دیگری فکر کنه خیلی برحقه! و سکوت ما تعبیر به بی دفاعی و ناآگاهی بشه. حالا نمیدونم شاید اینها توجیه این باشه که دلم میخواد خودم رو خیلی آگاه نشون بدم و ریشه در امیال خودخواهانهام داشته باشه (چونکه در مقابل هر انگیزهی خوب من، حداقل یک انگیزهی بد هم وجود داره که هیچ وقت نتونستم تصمیم بگیرم به قطعیت برای خاطر کدوم یکی انگیزه فلان کار رو میکنم. و در خلوت صادقانهی خودم هی مجبور میشم که فکر کنم منطق من در این قسم مسایل صفر و یکی نیست و در دستهی منطق فازی قرار میگیره) نمیدونم به هر حال.
خلاصه یک نفر و تنها یک نفر هست تو گروه کلاسی که حرفهایی میزنن که باعث میشه دلم نخواد ساکت باشم و از هفته پیش هر بار باهاشون بحث رو شروع میکنم اونقدر بحث ادامه پیدا میکنه تا بالاخره یه جایی بین هوا و زمین رها میشه. و این بحثها در بعضا حالات نه چندان خوب فکری من، باعث میشه که معدهام درد بگیره. مثل الان که درد دارم باز! و بقیه بچهها هم مثلا انگار تشویقم میکنند دو سه نفر در خصوصی پیام میدن که آفرین خانم ق خوب میگین! و من :| که اینها مثلا حمایت از من بود؟ سیاست بود؟ چی بود؟ بگید که من اینقدر حس بدبختی نکنم آخرش.
در هر صورت انگار من با این روحیات/معدهی قوی و علاقهی شدیدم به سیاست، حتما باید سیاستمداری چیزی میشدم. اینجور وقتها بیشتر از هر موقع دلم میخواد که دستم و ذهنم خالی از ادلهی کافی و استدلال منطقی نباشه. اما کیه که ندونه من م.س ق اصلا آدم اهل منطقی نیستم؟! کیه که ندونه؟ و از این موضوع استفاده نکنه؟متاسفم برای خودم.
پس معدهجان به دردت ادامه بده و آگاه باش که تو معدهی یک آدم بیمنطقی که در ازدحام روزها و استدلالها سرش هم درد گرفته و از خودش بیزار است . از سیاست به طریق اولی!
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی
تاريخ: جمعه
29 ارديبهشت
1396 ساعت: 12:21