از پنجره آفتاب میزنه رو میز اما دم پنجره نزدیک کولره و خنک تر واسه همین اینجا رو بیشتر دوست دارم. سرمو گذاشتم رو میز چشمامو بسته بودم. آفتاب با جدیت پهن شده بود رو صورتم. تاریک شد یهو. چشممو باز کردم خانومه چادر انداخته بود رو صندلی جلو، یه جوری که آفتاب نمیفتاد رو صورتم. لبخند زد گفت میخوابیدی یکم، چادر انداختم آفتاب نخوری.
یه لبخند گنده زدم اونقدر گنده که تمام دنیا با من لبخند زد. خوشحال شدم و قلبم گرم شد از این محبت بی دلیل.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی