خرید بک لینک

همسایهی دیوار به دیوار ما، بیرجند، دوست صمیمی و قدیمی من از سالهای قبل دبستان تا امروزه. خیلی ازش نوشتم تا حالا. اینکه به من میگفت آنی و خودش دیانا بود. اینکه توی فضای داستانی و دخترانهی ذهن من، موهاش رو وقتی کوتاه کرد یه بخشیش رو واسه یادگاری داد به من و قسم خوردیم که هیچوقت دوستیمون تمام نشه (وقتی مدرسههامون داشت جدا میشد، و من مسیر زندگیم داشت عوض میشد)، اینکه چه قدر روزهای خوبی رو پشت سر گذاشتیم با هم و اینکه تقصیر من بود که مسیرمون از هم خیلی جدا و دور شد (هرچند قلبم رو به درد میاره فکر کردن به اون موقعها اما بالاخره خاصیت فرقهامون بود. فرقهایی که ما رو از هم دور میکردن اما هنوز هم از ته قلب همدیگه رو دوست داشتیم) و ... اینها مقدمه!

یک سالی هست ازدواج کرده و من خبر ازدواج و دعوتم و خیلی خوشحال شدنم و همهی اینها رو هم نوشتم، توی پستهای قبل. امروز صحبت میکردم باهاش (مرسی از ارتباطات) میگفت که نوتلا بار زده بیرجند (نوتلا بار بیرجند رو از دور دیده بودم و تحسین کرده بودم که با سلیقه است اما داخل نرفته بودم هیچوقت) میگفت خودش کار طراحی رو انجام داده (از قدیم هم همینجوری بود دوستم. چون دوستام همیشه خاصن توی هر چی که باشه. ^_^ش هم که معماری خونده) میگفت خودش (تمام وقت) و همسرش(پاره وقت، چون مهندسه و طرح سربازی هم میگذرونه) اونجا رو اداره میکنن که این موجب شد من باز از ذوق بمیرم تقریباً، آخه خیلی شبیه قصهها بود. از دسرهاشون میگفت و کلی چیزهای دیگه.

و من قلبم سرشار بود از افتخار به دوستهام. دوستهام که هر کدومشون یک جای دنیان، و زندگی متفاوتی رو اداره میکنن اما هر بار باهاشون صحبت میکنم قلبم سرشار میشه و چشمام برق میفته. اون لحظه که باهاش حرف میزدم، ش نمیدونست که دلم میخواد محکم محکم بغلش کنم. و بگم چهقدررر شبیه دیانای قصه شده. باید دوباره مسابقه بدیم باهم بریم تو فضای سبز دو کوچه پایینترمون بشینیم رو نردهها، پاهامون که حالا به زمین میرسه رو تکیه بدیم به زمین و از آرزوها و هپیاندینگهایی که میخواستیم و رسیدیم یا نرسیدیم، بگیم. هچکس اندازهی من یادش نیست ش چجور هپیاندینگی میخواد. باید بگم حالا شده دیانایی که فِرِد رو پیدا کرده و داره کافیشاپش رو اداره میکنه. باید بگه که خوشبخته(ایشالا) و راضی(ایشــــالا) و منم بگم که از ته قلبم واسش خوشحالم و دوباره محکم دیانای خوشگلم رو اینبار با یک عنوان جدید بغلش کنم. و بعد تا خونه قدم بزنیم و مثل قدیم بازوی همدیگه رو بگیریم عاشقانه-طوری :)) (آخه اون موقعها بین دختربچهها رسم بود اینجور قدم زدن، بین ما که خیلی دوست بودیم بیشتر. مثه رسم برچسب(ما میگفتیم عکس برگردون:دی) عوض کردن با کسی که دوستش داشتی. اینجوری اون میشد دوست صمیمیت.:)) واقعاً یادش بخیر! حس میکنم باید حتماً یه پست در موردش بذارم.)

برمیگردم دیانا و حتماً بهت سر میزنم اینبار! خوب باش حتماً و خوشبخت!

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 10:52

صفحه بندی