خرید بک لینک

کاپ عجیبترین خوابهای سال رو بدین به من. ینی ندین به من نمیدونم به کی میخواین بدین دیگه؟!! یادش بخیر کارشناسی که بودیم یه تفریحمون این بود که من خوابهام رو تعریف کنم واسه بچهها. :)) اون موقعها بیشتر از علمی-تخیلی خوابهای طنز میدیدم. اقتضای زیادی شاد بودنمون بود لابد. یکیشون این بود که خواب یکی از بچههای کلاس (که خیلی خیلی خفن و المپیادی بود و همیشه ردیف جلو، درست رو به روی من مینشست) رو دیده بودم اما از پشت سر. آخه هیچوقت از جلو ندیده بودمش، ینی اصلا حواسم نبود که بخوام ببینمش اما تو خواب از پشت سر و رنگ پولیورش شناخته بودمش. الان حتی اگر خندهدار نباشه اون موقع خیلی به نظرمون خندهدار بود و تا مدتها با همین میخندیدم و مسخرهبازی درمیاوردیم. بچهها میگفتن یه بار برو صورتش رو ببین که خوابات تصویرش درست شه. :))) یکی دیگهاش این بود که خواب دیده بودم با شلنگ دیوار ابنسینا (یه ساختمون برای برگزاری کلاسها وسط شریف) رو داشتم میشستم. شلنگه هم از تو الف صفر(دستشوییهای همون ساختمون رو میگن) کشیده بودن آورده بودن :))) اینا معروفترینها بود که یادش بهخیررر!

اما حالا ژانر خواب هام کلاً عوض شده. پریشب خواب میدیدم که چشمام فرو رفته تو بدنم و به جای اینکه بیرون رو ببینم توی بدنم رو داشتم میدیدم! ( لابد چون خیلی زیست خوندم اخیراً :|) تازه سعی میکردم چشمام رو فشار بدم در بیارم از تو بدنم که این قسمتش تو خواب هم واسم دردناک بود حتی. جالب اینجا بود که هیچ تعجب نکرده بودم و فکر میکردم عه خوب چشمهام رفته تو بدنم باز!!

دیشب هم که خواب میدیدم با یک بچهای دوست شدم که سه یا چهار سال دات و تو ساختمونی زندگی میکرد که انگار بیمارستان بود، لباس بچههه هم مثل لباسی بود که بیمارستان طالقانی(واحد گوارش) تنم کردن و ساختمون هم دقیقا همونجور بود(خوب اوکی تا اینجا). کلی بغلش کردم، بوسش کردم و با هم بازی کردیم و زیباترین و خونگرمترین بچهای بود که میشد تصور کرد. داشت از پلهها بدو بدو میرفت پایین بهم گفت بیا میخوام دوستم رو نشونت بدم منم رفتم دنبالش و روی پشت بوم ساختمونی که شبیه بیمارستان طالقانی بود، عجیبترین موجود خوابیده بود. موجودی که صورتش گرگ بود و بدنش انسان و من هم فکر میکردم آها پس صدای گرگ که شبها میاد و اینقدر نزدیکه، اینه! لابد پدرش گرگ بوده ، مادرش انسان و بعد شبی که ماه کامل بوده این به دنیا اومده و گیر کرده تو حدفاصل گرگ بودن و انسان بودنش. خیلی هم منطقی به نظرم میومد فکرهام. بچه، آدم گرگه رو بیدار کرد اما دیگه نمیدونم چی شد.

به قدری این خوابها عجیب غریب و توجیه ناپذیرن که دارم فکر میکنم اون پردهی انحراف از واقعیت (کارتون inside-out رو حتما ببینین) واسه من حتما سه چهار لایه است و واقعیت رو منحرف نمیکنه بلکه در یک فضای فانتزی-تخیلی کلاً طوری عوضش میکنه که احمقانهترین چیزها وجههی منطقی میگیره به خودش.

دکتر اون جلسههای اول که نورون و شبکههای زیستی رو توضیح میداد سر کلاس میگفت هیچ خواب دیدنی بیشتر از ۳۰ ثانیه طول نمیکشه ولی باحالهها من فکر میکنم تمام شب رو با بچه بازی میکردم البته از قسمت گرگ به بعدش هیچی یادم نیست. همهاش ۳۰ ثانیه طول کشیده یعنی؟

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 10:52

صفحه بندی