ای لعنت به رودرواسی!
میخواستم فردا ژاپنی نرم، سنسِ گفت که میتونی بری کارتهای درس هشت رو کپی کنی و بیاری؟ منم گفتم چشم!!! حتی به دوبار فکر کردن هم نرسید. حالا باید دو ساعت دیگه برم بگم ببخشید سنسِ من نمیخوام فردا بیام! آخه من چرا اینجوریم؟ فکر میکنم این ینی خوب و مهربون بودن؟ این ینی به زور خوب بودن فقط. هیچکس رو به زور به بهشت نمیشه برد، هیچکسم به زور آدم خوبی نمیشه.
بعد نوشت : عاقبتش این شد که سنسِ دلخور شد. و من باید تا شب خودخوری کنم که چرا آدم نیستم؟ چرا خودم داوطلب شدم؟ چرا اینقدر مغزم کار نمیکنه حتی؟ چرا وقتی میخوام همه رو راضی کنم، نمیتونم؟ چرا همهاش از خودم ناراضیم؟ من میخوام که زود این اخلاقهام رو بذارم کنار اما چرا نمیتونم؟ چرا همهاش یک کاری میکنم که یکی ناراحت میشه؟ چرا من اینجوریم؟ چرا هر چه قدر بیشتر میخوام از خودم راضی باشم بیشتر ناراضی میشم؟ چرا هیچکس نمیگه اشکال نداره هاله تو کار اشتباهی نکردی؟ یا نه بگه خوب اشتباه کردی اما اینقدرها اشتباهت وحشتناک نیست که اینقدر خودخوری کنی؟ باورش سخته که الان عمیقاً از خودم ناراحتم. آخر همهی اینها این میشه که باید سختتر تلاش کنم برای بهتر شدن. همیشه همینجوریه. مینو خواهش میکنم تو مثل من نباش. خواهش میکنم خوب بزرگ شو.
بعد نوشت : سنس خیلی مهربون-طوری حتی گفته که اشکال نداره، ذهنت رو مشغول نکن. اما من حس میکنم عمق متاسف بودنم از معذرت خواستنم معلوم نیست. مساله این کارتها نیست اصلا. حس میکنم اندازهای که ژاپنیها مسولیتپذیر و متعهدن من نبودم. در حالی که دوست دارم که باشم.
درس امروز : فکر کردن قبل از حرف زدن! + رودرواسی با همهی عالم و آدم رو بذار کنار
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی