یه وبلاگه رو باز کردم که بخونم، لینک وبلاگ دوست سحر بود.
ازون قدیم قدیمیها به نظر میرسید. از ۹۴ آرشیو داشت تا امروز (قبلیهاش هم طی مرگ مغزی بلاگفا فکر کنم فراموش شده بود، چون نظرهایی که برای غ گذاشته بود با همین آدرس، برای سال ۹۱ بود حتی.) حال و هواش یه چیزی بود مثل حال و هوای من. ازونها بود که انگار مثل خودم از اول ازل هر چرتی به ذهنش میرسیده مینوشته، کاملاً مشخص بود فقط مینویسه که نوشته باشه. دختر نبود اما شبیهم بود خیلی(تنها فرقش با من احتمالا). حرفهاش رو نوشته بود و گلههاش رو، غمهاش رو و استرسهاش رو،ناراحتی کرده بود و شادی، وسطا شعر هم گذاشته بود و آهنگ معرفی کرده بود. انگار هی با خودش حرف زده بود. با من حرف زده بود. با آدمایی که نمیشنیدن حرف زده بود، حرفای واقعی. خاصیت وبلاگش سادگی بیش از حد تمش با رنگ مشکی بود، برا همین هی به جای اینکه نوشتهها رو ببینم، عکس خودم رو میدیدم که تو کمنوری اینجا افتاده بود تو مانیتور کنار نوشتهها. ما شبیه هم بودیم خیلی. هی فکر کردم من بودم؟ من نبودم؟ من بودم؟ نبودم؟ اونجا رو کی مینوشت که اینقدر من بود؟ آدمای شبیه من زیادن یعنی؟ لجم گرفت؛ آخه از این پشت، ازینجا که اونها رو میخوندم که شبیه من بود، مسلماً هیچکدوممون خوشگل نبودیم. چه من، چه ورژن دیگهی من توی مانیتور.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی