+ اگر یک کار باشه که تو این برهه از زندگی ازش لذت میبرم و برای دلم انجامش میدم، نه از فکر اینکه اگر اینکارو انجام ندی دن یو ساک! و در آینده خیلی نزدیک به هیچ درد جامعه نمیخوری بیبی و لایق مردنی و ...؛ اون کلاس زاپنی رفتنه.
و صد البته که کلاس خوبه و بچهها و استاد و بازی کردن (جدا در حد مهدکودک حرف میزنیم و بازی میکنیم و این صمیمی، بدون ترس از اشتباه و عالیه به نظرم) و همه چیز すごいです. اما الان یک جایی رسیده کانجی که حتی اگر فکر کنیم ژاپنیها مازوخیسمی چیزی داشتند برای این نوشتنشون ما که داریم یاد میگیرم مازوخیستترینیم! یک کلمه با ۳۰ استروک؟
چرا همیشه چیزی که سختتره به مذاقم خوشتر میاد، برای همه همینجوریه یا فقط من خلی چیزی هستم؟
+ استاد میره ژاپن ترم بعد. اینو صدبار گفتم. از وابسته شدن همهی ما به کلاس همین بس که استاد میگه کلاس رو اسکایپ برگزار میکنیم. :دی
+ برای اینکه آدمها جای برای معنویت توی ذهن و زندگیشون داشته باشن ( بدون هیچ ربطی به من و بدون هیچ قضاوتی از من) همیشه ارزش خاصی قایل بودم. شاید چون این موضوع روی فرست ایمپرشن تاثیر میذاره و به نظرم زیباتر میکنه آدمها رو. تو کلاس که بکگراوندهای مختلف و آدمهای خیلی دوستداشتنی و بسیار متفاوتی هست تنها کسی که روزه داره، استاده و این باعث میشه که من برای سنس ارزش بیشتر به عنوان معلم قایل بشم.
+ فهمیدم امتحان JLPT کمتر از شش ماه وقت دارم. دلم میخواد به یه جایی برسونمش آخر. این هم خوشحالم میکنه.
+ جای خوشحالیهای آدم و جنس خوشحالیهای آدم تغییر میکنه در زمان و حتی در لحظه. اینو وقتی سر کلاس به جملهی بالا فکر میکردم، به ذهنم رسید. و بعد به این فکر کردم اگر بالغ شدن به این معناست که خوشحالیها/غمهای آدم نتونه در لحظه کلا ماهیتش تغییر کنه، من دلم میخواد هرگز اونقدر بزرگ نشم. لذت این حس چیزیه که دلم میخواد با همهی دنیا تقسیمش کنم و حتماً به بچهام یادش بدم.
+ 家内 کانجی کلمهی همسرم(خانومم) هست(خونده میشه kanai). کانجی اول این کلمه یعنی «خانه» و کانجی دوم یعنی مثلا «داخل». مجموعا هم یعنی «درون خانه» :| که میشه «خانومم». بابا همون «منزل» خودمون منظورشونه! :| اینم از ژاپنیها و احترام و عشق و اینهاشون که من پز میدادم. :|
+ «چنان بزی که گر خاک ره شوی کس را / غبار خاطری ز راهگذار ما نرسد» همهی آرزوم اینه که اینجور زندگی کنم. حتی اگر شعارزده به نظر برسم. حس میکردم چشمم میسوزه وقتی حافظ دیشب اینو میگفت بهم.
ژاپنی نبود؟ همهی بندهای پست لزوماً ژاپنی نیست. همهی بندهای پست لزوماً فکرهای منه.
+ عبارت عنوان یعنی: «سخته ولی جالبه» و خونده میشه : Muzukashī desu ga omoshiroi desu.
+ من آدم سنتیای هستم؟ بله بسیار سنتی! در واقع این سنتی بودن در تمام حوزههای زندگی من رخنه کرده و من یک آدم امل هستم اصلاً که هیچ قصد نداره از این موضع مگر با دلایل قانعکننده کنارهگیری کنه (این سنتی بودن رو در مقابل این ژستهای انتلکت-طوری و مسلماً از لجم، گرفتم. من هم در زمان خودش خواستم که انتلکت باشم هر چند هیچوقت نبودم شکر خدا). اینقدر که ازین آشپزخونههای اپن رو به پذیرایی که تمام فعالیتهای آدم تو آشپزخونه تحت نظارت مستقیم مهمونها انجام میشه متنفرم. اگر دو تا چیز تو دنیا باشه که ازشون متنفرم یکی همین آشپزخونههای رو به پذیراییه (که مشخصاً ایده دهنده اشون هیچ تصوری از نیاز به حریم خصوصی در آشپزخونه نداشته) و دومی رو مطمین نیستم چی بگم. در واقع فقط این استراکچر « تنها دو چیز که ازشون متنفرم ...» رو به کار بردم که تاکید کرده باشم و شاید کمی هم کول بازی بعد این همه مدت.
+ فاطمه یه نظریه داشت میگفت که همهی اینایی که ازدواج کردن به تلگرام میگن تل،گرام! یه بارم از یکی از بچهها پرسیدم نمی خوای تلگرامت رو پاک کنی تل،گرام نصب کنی؟ اون نفهمید ما چی میگیم ولی خودمون خیلی خندیدیم. اینکه شوخیهامون رو فقط خودمون میفهمیدم یک عادت زشت بود اما حس خوبی میداد. تا به الان من مورد خلاف این نظریه رو ندیدم. امروز که شنیدم خانومه که معلوم بود ازش سنی گذشته میگفت تل،گرام حس کردم چشمم میسوزه باز. از دلتنگی نه ازینکه خانومه ازدواج کرده بود. :) آدم وقتی دلش تنگ میشه چیکار میکنه؟ مطینم به تعداد آدمهای دنیا جواب برای این سوال هست.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی