وقتی حرف میزنیم. وقتی از خودمون فاصله میگیریم و میشنویم قصههای دیگه رو، وقتی ما هم از قصههامون حرف میزنیم، بزرگترین دستاورد این میشه که هر زندگی معضلات و بعضاً زخمهای خودش رو داره. شاید فرصتش همینجا و همین الان باشه. هیچ کدوممون مطمئن نیستیم چرا حرف هم دیگه رو خوب میفهمیم فقط میفهمیم. اردر و اسکیلش فرق میکنه بعضیوقتا جدیتره و بعضیوقتا دم دستیتر و قابل حلتر. یک موقعی تاپیک یکی از نامههام همین بود، اینکه : در روندگی دائمیست هستی رود.
...اونوقت سحر هم از ویشلیستش میگه. اینکه یک مدت به طور متناوب بدون هیچ نویزی بشه شاد زندگی کرد و فکر کرد آها اینه پس واقعیت زندگی بیدغدغه. فکر میکنم آره بذارم اینو توی اون ده تا. ولی میبینم این آرزو از جنس انجام دادن کاری قبل از مردن نیست. برای این آرزو دست ما خیلی بسته تر از اونه که بشه کاری بکنیم. ما با هم بحث میکنیم، توافق میکنیم، برای هم آرزو میکنیم اما هیچوقت ماهیتش تغییر نمیکنه همیشه با امتحانی مواجهی تو زندگی که هیچوقت از قبلش براش مطالعه نداری و باید سر جلسه هم یاد بگیری هم امتحان بدی. سخته! سخته و برای وقتهایی که هی سعی میکنی بیشتر چرایی خیلی چیزها رو بفهمی، دردناک هم هست. به سرم زده خیلی از این چراها رو یادداشت کنم. شاید یه وقتی فرصت شد از خدا پرسیدم. اینجوری ممکن داره فراموش کنم. راستی اگر آدم دغدغه نداشت یعنی که مرده بود؟
و در حالی که ما هیچ کشف بزرگی نکردیم و تنها کمی صحبت کردیم، سحر پنجم رمضون میگذره. شاید روزی از همین کلمات به ویش لیست رسید و حتماً همین کلمات هم خواست خدا بودند. چرا؟ نمیدونم!
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی