خرید بک لینک

+ یکی هم پیدا شده مثه من انگار نامه مینویسه. بهتر از من نوشته اما.

https://plus.google.com/112992102559643202551/posts/G7eCPNrZmZA

+ تیای آدم بسیار خوبیه. چهار صبح سوال بپرسی، چهار و نیم جواب میده. جدا از بحث رمضون و سحر حتی. همیشه آدمهای با این روحیات وظیفهشناسی قابل تقدیر-تحسین-تقلید! هستن.

+ یه چیز امروز خیلی خوبه (به هر حال میدونستم آرزوی بارون بیجاست) اونم همین نسیم خنکه که از پنجره میاد. باعث میشه قلبم به تپش بیفته. این الان تعریف بود.

+ قبلتر جایی(فکر کنم استتوس پلاسی چیزی بود) گفته بودم که عاشق لیوانهای چای تا سحرم و پاش بیفته حتما با یکیشون عروسی میکنم، دیشب بعد از نزدیک به سه ماه چای(سیاه) خوردم، معدهدردی شدم که ای بابااااا! آدمی هیچوقت به یک قرار نیست انگار، حتی لیوان چای هم واسش مضر میشه از یک وقتی به بعد.

+ بچهها به طرز محسوس و ملموسی باهام مهربونترن از یکشنبه. نمیدونم گوش به گوش رسیده حرفهای دکتر و میخوان ازم طرفداری کنن یا چی. حتی یکی میگفت اشکال نداره خانم ق به من هم اون سری ازین بدترا گفت. البته ترمیم دل من این نیست که بدونم دکتر با همه همینطور صحبت میکنه. به هر حال من همیشه تلاش کرده بودم که براش مثل همهی دانشجوها نباشم. اما خوب این هم یک جور تسلی بخشیه... بعد سال بالاییهایی که با دکتر کار میکنن(مثلا همین تیای) هم خوبن در همدردی و حتی عالی! باعث میشن (هر چند که نمیخوام ااینجوری فکر کنم اما) فکر کنم بهتر از منها هم همین مشکل رو دارن. سو کنچانااا.
و من اگر به این فکر نکنم که ته دلم بهم برمیخوره از این مهربونی، باید گفت در هر صورت مهربونی و هوای همدیگه رو داشتن دلنشینه دلیلش هر چی که میخواد، باشه.

+ کتابه ناقصهها اما قبول نمیکنن :| از خودم بنویسم ادامهاش رو لابد.

+ حرف های دکتر برام یه فایدهی خیلی بزرگ داشت اینکه دو تا از محسناتم رو فهمیدم که دکتر اصلاً و ابداً نمیدونه. (قبلا گفته بودم واسش کتاب بازم اصلنم اینجور نیست :دی) اونقدرها هم که فکر میکنه آدم بیخودی نیستم در واقع من هم فقط معضلات خودم رو داشتم. فرم ارزیابی پر میکردم تصمیم گرفتم شنبه که اصلاحیه رو تحویلش میدم بهش بگم کجاهای حرفش غلط، کجاها بیانصافی و کجاها درست بوده. دکتر یه خوبی داره اینه که اهل منطق هست. منم الان خدای منطقی چیزی هستم اما اگر نگم بهش دق میکنم. هارو فایتیــــــنگ!

+ میگفت بهتون میخوره ادبیات یا هنر بخونین.(قیافم شبیه هنریها نیست اصلاً البته. نمیدونم به چیم میخورد ولی میخورد دیگه لابد). لبخند زدم که از بس تلخ بود دل رو میزد، گفتم میشه این رو برین به استاد راهنمام بگین؟(البته من بخش ادبیاتش رو منظورم بود صرفا)(این رو از یکشنبه باید میگفتم). هیچکس نمیگه بهشون؟ خودم میگم. شنبه که بیاد.

+ رنجی که مرا نکشد مرا نیرومندتر میکند. یسسس! صبح به صبح باید ازین حرفا گفت تا دست و دل آدم به کار رو دوباره شروع کردن بره اصلاً.

+ یه جمله از انجیل (اگر درست یادم بیاد) بود، (نقل از کتاب مود مونتگمری اگر درست یادم بیاد) که میگفت: آن زن پیوسته برای او خیر میآفرید و هیچ شری در پی نداشت.(نقل به مضمون) دیشب بهش فکر میکردم و به چندنفری که اینطور هستند برام، فکر اینکه من هم روزی در این جایگاه باشم برای بقیه خیلی خوشایند بود. یک طوری که به زحمتش میارزید انگار.

+ قبل رفتنش فاطمه چندتا کتاب بهم داد. مال منها رو پس داد و مال خودش رو بخشید. «در فاصلهی دو نقطه» یکیش بود. همون اول کتاب میگفت : آیا این جهان هستی در مسیر نامساوی منشور دیدگان متفاوت به نظر میآید؟ و جواب میداد انسانها آنچه را که مهم است از مسیر منشور دیدگانم نمینگرند. ( توضیح نویسنده همون ایران درودی معروفه که با چشمهای لوچ متولد شده(این رو نمیدونستم) و به قول پرتکرار خودش زیبا نبوده اصلا و مورد تمسخر و تحقیر بوده همیشه.) پریشب حالم عوض شد با شروع این کتاب. خیر فاطمه با یه کتاب هم میرسه حتی.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 18:01

صفحه بندی