هر المانی از گذشتهی خوب آدم خود به خود میگرده و یک جایگزین برای خودش پیدا میکنه. طوری که از خاطرههای خوب یک همتا توی زمان حال پیدا میشه و این هم خاصیت زندگیه.
برای من نیمکت رو به روی شهید رضایی(ساختمانی در دانشگاه شریف) همیشه یک معنی دیگه داشت. بدون هیچ دلیلی! و صرفا چون من به جانداری اشیا و عروسکها از خیلی قدیم ایمان داشتم و هیچوقت سعی نکردم این رو تغییر بدم چون تخیلم (که گاهی وجودش اتفاقا آزاردهنده است:دی اما گاهی هم عصای دست) در واقع از معدود ویژگیهای نسبتاً خوبم محسوب میشه. و به این دلیل که نیمکتها برام همیشه هویتهای خاص و قابل بحثی داشتند و مملو از تجربهها و داستانها بودند.
خلاصه اینکه روح نیمکت عزیزم در دانشگاه سابق، امروز برای من خسته یک نیمکت مشابه خودش پیدا کرده بود و دربست فرستاده بود اینجا که منم، تا حس خستگیم کمتر بشه. مطمینم خودش اینکار رو کرده بود، شما نمیدونید، و نمیتونید هم درک کنید اما یک روایتی هست که میگه وقتی دو تا بارون با یه نیمکت(یا هر چیزی/کسی) یک جا باشید و از این بودن لذت ببرید، تا ابد بینتون پیوند دوستی برقراره حالا وات اور هپنز افتروارد! و راستش هر چند هیچکس این رو باور نداره اما من باورش میکنم. چون دوست دارم چیزهایی رو که بقیه باور نمیکنن ، باور کنم و از خودم سادهلوحی چیزی بسازم؟ :دی نه! چون همهی چیزهای قشنگ رو دوست دارم که باور کنم. و خلاصه اینکه من و این نیمکت عزیزم به همراه یا بیهمراه(ینی تنها) دوستام، بارونهای زیادی رو با هم گذروندیم و حالا مطمینم همهی بعدازظهرهای این چنینی اون به من فکر میکنه و من هم به اون و حتما فکری به حال این کرده که دوستهاش رو برام فرستاده. و حتما بهش سرخواهم زد و حتما صدای حرف زدنم رو که میگم ازش ممنونم می شنوه. این هم از همون باورهاست که تاکید میکنه من سادهای چیزی هستم.
نیمکت امروز من، نیمکت ساده و تنهایی بود رو به روی فنی، که به دلبرانهترین شکل ممکن در سکوت و سایهی کوچیک درخت بالا سرش کز کرده و اگر آدم بود مطمینم از اون دست آدمهایی بود که من عاشق حالت غمگین و شاعرانگی چشمهاش میشدم که در لحظه پر از لبخند میشد و هیچ تمسخر و تبختری نداشت. درخت بالای سرش که اول شکل سیب به نظر میرسید، رفته رفته شکل قلب میگرفت، و بعد شکل دستهای آدمی به نظر میومد که برای عکس گرفتن ازین ژست انتلکت-طوریهای شکل قلب گرفته، و به نظرم این زیباترین و خوشآیندترین حالتی بود که درخت میتونست داشته باشه. شکل یک زوج جون و محجوب به نظر میرسیدن این دو تا کنار هم که خوشبختیشون رو با تقسیم سایهی کوچیکشون با همهی کسایی که متوجهشون میشدن یا حتی اونهایی که متوجه نمیشدن؛ نشون میدادن. حتی کمی هم خندهدار بودن و باعث میشدن حس پیری کنم، نمیدونم چرا فقط اینطوری بودن به نظرم. :))
همون لحظهی اول که خیلی اتفاقی روی نیمکت رو به رو نشسته بودم و رد آب رو روی زمین دنبال میکردم و چشمم بهشون خورد برای اولین بار، فهمیدم اینها هر دو دوستهای منند. دوستهای عزیز عزیزی که نیمکت عزیزم فرستاده بود!
و خوبی این نیمکت و درخت این بود که من پیداشون نکردم. اونها من رو پیدا کردن. و خدا میدونه که توی این بازی من همیشه عاشق پیدا شدن بودم. حالا میتونیم سه تایی دوستهای خوبی برای هم باشیم. حالا ازین به بعد بعضی از بعداز ظهرهای خستهی این شکلی میتونم برم توی این آفتاب داغ تو سایهی کم اما خنک نیمکت محبوبم بشینم و با هم چه خاطرهها که تعریف نکنیم. این نیمکت و درخت اگر روح داشته باشند (که دارند) از همون ارواح طاهرند که هر کسی یک بار ببیندشون دلش میخواد در آرامش و محبتشون باهاشون شریک باشه. اغراق نمیکنم، به نظرم جدا خیالانگیز بودن و روح هر آدمی رو که پیداشون میکرد به وجد میاوردن. ممنونم! ممنونم که چشمهایی برای دیدن اینها دارم و اینکه هنوز اینقدر زندهام که از اینها ذوق کنم.

برچسب:
نویسنده: سارا حسینی