+ نمیدونم دکتر م چی گفته بوده سر کلاس که حاشیهی این جلسه نوشتم : مهمترین چیزی که باید نصبالعین خودت قرار بدی اینه که خیلی خوب باید خوب باشی! دونقطهـلبخند اینم از درسهای دیگهی دکتر. دیگه دارم فراموش میکنم دکتر. تلخیش رو نه. اما ایکه از شما شنیدمش رو چرا. شما انگار خیلی چیزها به من یاد دادین. ببخشید اینقدر ناراحت بودنم طول کشید.
+ محمد مهدی مساله داده حل کنم میگه: «اگر اینو نتونی حل کنی...» مامان ادامه میده: «از شریف بیرونت میکنن؟» محمدمهدی میگه: «اون کارو کردن که» :||!! کلا هر وقت هم میخواد بگه من خنگم، میگه موندم چجوری تو رو راه دادن شریف! اینم خانوادم. اینجوری دوستم دارن. :| :)))
+ غر نمیزنم دیگه. (ایشالا ینی دونقطهـلبخند باز) همهی غرها و خاطراتش رو هم پاک کردم(البته بک آپ گرفتم ازشون چون خیلی دوستشون داشتم) که دختر خوبی بشم. من همیشه میخوام دختر خوبی بشم لیکن چه چاره با بخت گمراه؟! :دی
+ کاش ؛میفهمیدم؛ دیگه اینقده فکر کنم لازم که هیچ، ؛حقمه؛ هعییی (ضمناً این غر نبود یک حسرت معمولی بود.)
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی