خرید بک لینک

یه جمله از انجیل بود، تدی میگفت (فکر کنم) که بهشت جایی هست که هیشه روزه و هیچ شبی راه نداره (شایدم استعاری میگفت اما امیلی استعاری جوابش رو نمیداد). امیلی هم بهش میگفت با این اوصاف فکر نکنه دلش بخواد بره بهشت. چون به نظرش شب زیبایی مسحورکننده و مخملینی(همین کلمات) داره که با روز قابل قیاس نیست. همیشهی همیشه (آخه قدمت آشنایی من با امیلی و تدی چیزی حدود ۱۱-۱۲ ساله.) با این حرفش موافق بودم. به خصوص وقتی فرصتی دست میداد و روی بالکن دراز میکشیدم و معنای واقعی مخمل بودن پوست شب رو توی آسمون کویر حس میکردم. مثل موهای بلند و تیرهی یک زن زیبا که روش ستارههای ریز ریز پاشیده بودن. اما از وقتی اومدم تهران و ستارههای پرنور و دور، بین نورهای نزدیک اما کور شهر، گم شدن، وقتی دیگه کمتر به آسمون شب نگاه میکردم (مگر وقتی که ماه کامل بود) از معنی این حرف امیلی هم جدا شدم و دور افتادم. الان هم دیگه دو سه سالی هست که به حرف بعدی امیلی ایمان آوردم. آخه توی چند فصل بعد از این مکالمهاش با تدی، تو دفتر خاطرهاش نوشته بود که اگر شاد باشی، شب به نظرت مسحورکننده میرسه و اگر غمی به دل داشته باشی؛ شب، آرامشبخشه اما زمانی که احساس ناامیدی، ناتوانی یا تنهایی بکنی شب دردناکترین و سختترین شکل مردن رو داره.

همیشه آدم فکر میکنه یکم قبلتر وقت بهتری بود نسبت به الآن. اما اینجوری نیست واقعاً. فقط شبه که تاریک به نظر میرسه. فقط مساله اینه که این وسطها بعضی وقتا هم شب میشه. صبح همه چیز بهتره و امیدبخشتر. حتی فکر میکنم جواب دعاهای آدم، راه رو پیدا نمیکنن تو تاریکی، منتظر میشن صبح برسه. امروز از اینکه صبح رسیده بود ممنون بودم. خیلی ممنون بودم.

مینو، تو نیستی اما مطمینم توی شبی مثل دیشب که شرارت اشیای بیجان، تاریکی رو تشدید میکردن و ناتوانیهای مادرت خنجری میشد که توی قلبش تا نصفه فرو میرفت و دوباره بیرون میومد و باز فرو میرفت؛ تو مریض بودی. تب داشتی. لبهات ترک خورده بود و پیشونیت عرق کرده بود. با پارچه لبت رو تر میکردم، پیشونیت رو تر میکردم، پاهات رو بین دستام میگرفتم و با تمام وجود دلم میخواست از التهاب بدنت کم کنم، سکوت اتاق فقط با زمزمههای زیر لب و نامفهوم تو میشکست. من بین اشک و دعا و تختی که روش دارز کشیده بودی میچرخیدم و مدام میخواستم که محکم بغلت کنم مثل یک مادر واقعی. تا هیچکس تو رو از من جدا نکنه. انگار عروسکم بودی. عروسک قشنگم که قرمز پوشیده. تو رختخواب مخمل آبیش، تبدار خوابیده.

بعد دخترم، وقتی با اولین اشعهی خورشید ازم آب خواستی و من دستم رو روی پیشونیت گذاشتم که از التهابش کم شده بود، انگار دوباره میشد که نفس بکشم. انگار سنگی که روی قلبم بود رو برداشته بودند و من نفس میکشیدم مینو. نفس میکشیدم. شیرینی هوا وقتی از ریهها میرفت پایین رو حس میکردم. از خدا ممنون بودم. از هوایی که نفس میکشیدیش، ممنون بودم. از خورشیدی که روی صورت بیتب تو تابیدن میگرفت، از زندگی برای بودن تو ممنون بودم. و طلوع و طلوع طلوعی که بدون شک میگفت خدا هست، از اون هم ممنون بودم. مینو تو دیشب تب داشتی اما امروز نه و من به خاطر تو دخترم، به خاطر تو که توی این برهه از زندگی شکل همهی رویاها و دعاها و نگرانیهای مادرتی ازت ممنونم. ممنونم که خوب شدی و تنهام نذاشتی. گمونم اگر میدونستی این نامه چهقدررر عاشقانه و با شور نوشته شده و اگر خوندن بدونی حتما از خدا میخوای برای همیشه زمانمون متوقف شه همینجا، کنار هم دیگه. تو بدون تب، منم متشکر، در حالی که زمان همیشه برامون همون زمان نجات و برگشتن امیده. من از مواظبت میکنم مینو. بهت قول میدم.

بعدنوشت : پاکشون کردم مینو. یک عالمه از نوشتههام رو از اول ازل پاک کردم. از حالا میدونم دلم براشون تنگ میشه. خیلی تنگ میشه.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 0:06

صفحه بندی