سلام عزیزم.این پست ماله خیلی وقته پیشه نمیدونم نظرمو میبینی یا نه .فردا روزه آخره مدرسمونه قراره خیلیا باشن منم یه متن نوشتم چن روز پیش به طور اتفاقی وبلاگتو دیدم و تصمیم گرفتم متنه تورم بهش اضافه کنم نکته جالب اینه فردا مهمونای جشنمون آقای ر، آقای ا، خانوم ا** و بقیه معلمامونن .جشن ما تو کلاس 404 دبیرستانه فرزانگانه بیرجنده. مطمینم اگه نظرمو ببینی خوشحال میشم.لطفا فامیلتم بگو تا با اسم و فامیل ازت یاد کنم.
دیدن نظرش حسهای عجیب زیادی رو در من زنده کرد. اینکه توی اون متن و همهی متنهای مشابه اینقدر از دوری قریبالوقوعمون نالیدیم و از احتمال فراموشی همدیگه گفتیم از به هم پاشیدن کلاسمون، از خوشیهامون که صد درصد مطمین بودیم تو هیچ کانتکست دیگهای تکرار نمیشن(اما شدن) و برای همهاش هر کدوممون یه جوری نوشتیم، تا مدتها همینجوری نوشتیم و نوشتیم و بعد یهو دیگه هیچکس هیچ چیز نگفته و همه ساکت ساکت شدند. اولین نفری که دیگه ننوشته من بودم چون جای دیگهای برای نوشتن پیدا کرده بودم! راه دور!! پرده پندار!! بوی شوق!! اینسنت آتم؟! ساکورا؟! و ... جالبه که اینقدر بیتاب بودیم از نبودن احتمالی همدیگه اما الآن حتی از نزدیکترین دوستهام! و حتی خواهرهام هم کم خبر دارم و کمتر ازون میبینمشون. جالبه حتی متوجه هم نشدیم که داریم فراموش میکنیم اما فراموش کردیم آروم آروم. داریم اینقدر زندگی میکنیم که حتی متوجه نمیشیم قرار بوده دلمون برای روز یا روزهایی، آدم یا آدمهایی تنگ بشه اما شده. ( برای هزار و دویستمین بار یاد متن نیکولا افتادم.)
حالا کجان بچهها؟ رییونینهای بچهها رو توی این شش سال من حتی یک بار هم نرفتم. هیچوقت به موقع بیرجند نبودم. هیچوقت یادم نمونده بوده که قول دادم به کاج جلوی خونهمون که با هیچ کاجی جز خودش دوست نباشم. البته اینجا واقعاً کاجی برای دوستی نبود یا اونطور ماهیت زندهای برام نداشته اما این در اصل ماجرا تفاوتی ایجاد نمیکنه! اینکه من یادم نمونده بود اصلاً این قول رو! دلم برای عکس این هالهای که توی این وبلاگه و از قضا همهاش هم مسخره مینویسه تنگ شده. تلگرام رو هم که بالا پایین کنم، این بچهها حالا برام شدن کانتکتهایی که هیچ پیامی رد و بدل نمیشه بینمون، اصلا سه چهار سالی هست که نشده، عکس پروفایلهاشون رو هم دیگه نمیشناسم. آخرین تصویر بلد شده از همهشون برام هنوز همون مانتوهای گشاد و شلوار کردی سر جلسهی کنکورمونه!! :دی چه قدر همه چیز تغییر کرده. چه قدر همه چیز برای همهمون عوض شده! نمیدونم این تغییر خوبه یا بد؟ کاش یه آینهی جادویی داشتم که میگفتم: «میرر میرر هو ایز د بست؟» و اون میگفت: «یو آر مای کویین!»؟؟ نه! کاش یه آینهی جادویی میداشتم که بهم میگفت: چهقدر با هالهی قبل فرق کردم. بهتر شدم یا بدتر.
دلم براشون تنگ شد. بله! به همین احمقانگی دلم یادش امد که یک آدمهایی را برای دلتنگی از قلم انداخته و شروع کرد به دلتنگ شدن. چون دلم احمقی چیزی هست؟ بله! دقیقا چون احمقی چیزی هست و شما درست حدس زدید و یک پرتاب سه امتیازی برای شما.
جواب پیامش رو ایمیلی دادم و ازش تشکر کردم و معذرت خواهی کردم که دیر میبینم. بهش گفتم که دیگه از بچهها هیچ خبری ندارم. بهش گفتم ولی حس میکنم برای اینکه یه مدت زیادی دوستهای خوبی داشتم آدم خوشبختی بودم و گفتم که حتماً آینده براش غافلگیریهای خوب زیادی داره. و گفتم همیشه انشالا جمعشون حفظ بشه اما حتی اگر نشد خوشحال باشه که این حس حسرت رو تجربه کرده. چون حس خوبیه! بهش که فکر میکنم واقعاً حس خوبیه. وقتی یه چیزی واسه کسی مینویسید تازه خودتون هم میفهمید که چیا رو نمیفهمیدید.
** فامیل معلمها رو من از نظرش برداشتم برای نقل.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی