خرید بک لینک
بعد از سه هفته بالاخره امروز دکتر رو دیدم. پر از استرس بودم که چجوری میخوام مواجه شم باهاشون. ناراحت باشم؟ بعد فکر میکردم خوب دیگه که ناراحت نیستم چرا دروغ بگم؟ خوشحال باشم؟ خوب آخه خوشحال هم نبودم دیگه اونجور سرحالی چیزی، فقط فراموش کردم. آها، پس بیتفاوت باشم! مگه میتووووونم؟ خدا من رو برای بیتفاوتی خلق نکرده بلکه برای هر چی باتفاوته خلق کرده پس آخه چطور میتونم بیتفاوت باشم؟ پس سپردمش دست سرنوشت تصمیم گرفتم در لحظه هر جوری که دکتر بود من در مقابلش تصمیم بگیرم ه چطور باشم.

و دکتر در کمال ناباوری بسیار خوشحال بود. بسیار شوخی میکرد و اونقدر خوب برخورد کرد که من فقط فرصت پیدا کردم تعجب کنم و دیدم که از اصلاح فصل رو که دو هفته پیش انداختم تو باکسش و دفتر نبود که تحویل بدم؛ تقریبا، هیچ اشکالی نگرفته. ح هم که دانشجوی استاده و اون هفته دیده بود که چه قدر ناراحتم گزارشم رو برداشته بود ورق میزد میگفت معلومه استاد از کار دانشجوی خوبش اشکال نمیگیره که (با لحن آخی عمو غصه نخور دیگه!)، در حالت عادی من از ریاکشن اینجوری ترحمطوری ناراحت میشم (شایدم دلم میخوااد که ناراحت بشم)(گفته بودم که بعدش بچهها خیلی باهام مهربون بودن) اما امروز برام خندهدار بود و میخواستم بگم بابا من میدونم که شما پشت در اتاق دکتر بودین دفعهی پیش، میدونم شنیدین، میدونم! من همهچی رو میدونم! و کلاً بس کنید بچهها نمیخوام مهربون باشید سر این قضیه به جاش چیزای خوب دیگه باشید مثلاً صادق باشین و غیبت نکنین که البته به من ربط نداره فقط خواستم نصیحت کرده باشم شب قدری و یه چیزی گفته باشم. اصلا هر چیز خوبی خواستید باشید اما سر این قضیه مهربون نباشید. بدجنس باشید به جاش. لابد؟! :|

بعد هم دکتر گفت برو امتحانات که تموم شد سرجمع کن فهرست شکل و جدول بذار و بیار فرم رو امضا کنم، بری استراحت کنی!!!(البته این اخری منظورش این بود که پروژهاتو انجام بدی :| )

اما اینها همه مهم نیست. یعنی سه هفته پیش مهم بود اما دیگه نیست. جالبی این اتفاق برام هیچچیز نبود جز خودم. تو راه با خودم فکر میکردم چجوریه که من خودم از استاد ناراحت میشم! خودم باهاش قهر!! میکنم! بعد تصمیم میگیرم استاد راهنما عوض کنم در حالت اکستریم اما بعد خودم تصمیم میگیرم ثابت کنم که اشتباه میکنه! بعد یه مدت خودم رو میکشم که سعیم رو کرده باشم! بعد ازون در حین اینکه جزوهاش رو میخونم، خودم تصمیم میگیرم که به خاطر همهی درسهای آکادمیک و غیرآکادمیکی که بهم دادن فراموش کنم ناراحتیم رو و بعـــــــــــد .... هم فراموش میکنم و دوباره برمیگردم سر خونهی اول.

این پروسه اگر جالبی چیزی نیست پس چیه؟ از دور میگن در واقع خود درگیرانهای چیزیه! که مثل همیشه دارن درست میگن. در واقع دقیقاً «خود درگیرانه» است اما جالبه به هر حال چون من خودم هم نمیفهمم که اینقدر دیپ ناراحت میشم و اینقدر دیپ خودم رو هیل میکنم. شایدم به قول حاج آقا قاسیمان که میگفت تو صبر کردی یا ما بهت توفیق صبر دادیم، برای من هم میشه تو خودت خودت رو هیل کردی یا ما بهت توفیقش رو دادیم؟ که اگر این سوال رو بپرسی خدا حتماً در جا جواب میدم که راست میگی من در واقع یک مجموعه از اشتباهات متحرکم ممنون که توفیق این خود به خود خوب شدن رو دادی چون اگر خودم خودم رو خوب نکرده بودم امروز حسرت میخوردم که چرا نتونستم خودم از پسش بربیام. مرسی مرسی!

پ.ن : اما اینو بگم که جالب هم هست. چون امروز دلم میخواد که جالب باشم. امروز نیاز دارم که جالب به نظر رسم پس جالبه!

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 4:00

صفحه بندی