خرید بک لینک

+ امروز تو درسمون میدیدیم که آقاهه به جای تشکر، عذر خواهی میکرد.

نگاه که میکنم منم همیشه ممنون بودنم با متاسف بودن همراه بوده. البته این کار من به دلیل پشت کار اونها هیچ ربطی نداره. فقط اینکه چرا من همیشه متاسفم و متشکر؟همیشه هم همینجوریه. این البته یک معنی بزرگ مثبت داره اینکه دنیام پر از آدمهای خوب و خیلی خوبه که در قبالشون باعث میشن هم متاسف بشم، هم متشکر.

+ معلم ترم بعدمون nativeه. کوبایاشی سان! دونقطهـلبخند این برام یه موقعی هیجان داشت الان اما دوست ندارم سبک کلاس تغییر کنه.

+ اینکه فکرت با بقیهای که باهاشون در ارتباطی فرق کنه، ناراحتکننده نیست (به مرور یاد گرفتم که این دیگه ناراحتکننده نیست حتی اگر تو تنها آدم یک جمع باشی) این ناراحتکننده است که ساکت بشینی اون بقیه در مورد فکرهات قضاوتهای نادرست کنند. حتی فاطمه هم همین درگیری رو با صاحب خونهاش داره. امروز خیلی سر کلاس ناراحت بودم. چون دوستهام به چیزهای میخندیدن که من عالی و ناب میدونمشون. دلم میخواست چیزی بگم اما حتی یک لحظه به خودم اجازه ندادم که حرفی بزنم. نمیدونم از فقر اطلاعات بود یا اینکه نمیخواستم جو عوض بشه یا هر چی دیگه؟

+ راستش هیچ شوقی دیگه برای رفتن به اون اپرای کذایی ندارم. اصلاً هیچ شارژی/حوصلهای ندارم امروز شاید بیدلیل شاید بادلیل.

+ به کسی نگر که ظلمت بزداید از وجودت / نه کسی نعوذبالله که در او صفا نباشد

این بیت ( و کلا، غزلش) به نظر من از عاشقانهترینهای سعدیه. دونقطهـلبخند

+ «نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد چه سیبهای قشنگی...»

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 14:18

صفحه بندی