مینوی من، دخترم،
این رو قرار میدم ذیل نامهها. تا خاطره من، خاطرهی ما بشه. اگر زمانی بودی و اگر زمانی این رو خوندی. از بچگی چه وقتی رو در قالب عروسکم میدیدم و اسمت رو جولیا میگذاشتم یه بعدتر که تنها یکک موجود خیالی برای شنیدن ناگویههای ذهن و پرحرفیهای تموم نشدنیم بودی، همیشه تو رو به نوعی در تمام وقایع زندگیم سهیم میدونستم. این عالی نیست؟دوستی اینقدر نزدیک؟؟
یک گروهی هست تلگرام مجموعی از آدمهایی که باهم در یک وجه اشتراک داشته ایم و اون عضو بودن در یک گروه مذبی دانشگاه بوده. بچهها بیشتر از هم خبر داشتهاندو من هیچ وقت جز یک آشنایی جزیی با هیچکدومشون نداشتم. اخیرا یکی از بچهها دخترش به دنیا اومده اسمش رو گذاشته آلاء :) اسم دوست داشتنیای بود. یک آپشن برای اسمهای تو اضافه شد. با احتساب این اسم تو حالا پنج اسم داری. مبارکت باشه :)
دیروز سرم تو دانشگاه خیلی گرم بود. بچهها خیلی پایتون کار نکردن و برای web crawling شبکه باید کد پایتون زد. مونده بودم دانشگاه کارای اولیه نصب وینپایتون و آیگراف و این ها رو انجام میدادم برای بچهها. اینکه خیلی تو تمرینها هوای همدیگه رو داشته باشیم خیلی رایج بود تو کارشناسی. الان من ادامهی همون آدمم اما بچه ها فکر میکنن که «واو! من دارم لطف میکنم.» واقعا دوستان شریف من موجودات شریفی بودند و من این همه رو از همهی اونها یاد گرفتم از هر کدوم یک چیز خوب هم اگر اد میگرفتم الان الههی خوبیای چیزی بودم.کلا هر روز به همهشون فکر میکنم به اینکه چهقدر خوبی در وجود همهشون بودو شریف با آدمهای شریفش معنی پیدا میکرد و این لغت چیزی بیشتر از اسم شهید مجید شریف واقفی بود. رسوخ کرده بود به دل و قلب آدم هاش (حقا و حکما که آدمهای اینجا هم همینطورند البته) غزاله زنگ زد که سریع بیا خونه، من حالم بده و داستانهای ازین دست. کار داشتم حسابی. دیدم نمیشه آدم خوبی بود و کنار خواهرم نبود. برگشتم.
گفت مهمون داریم و آرزو و دوستش میخواد بیاد و شام درست کنیم و ازینکارها. گفتم با این حال چه جای مهمونداری بود و این داستانها. ساعت شش که زنگ در خورد و در رو باز کردم. هدی، سحر و فاطمه پشت در بودند. کیک و کادو و شمعهای همه روشن به دست و من شوکه! خوشحال، ذوق زده فار فار اوی آو اون آدم دلتنگ، غمگین روزها و شبهای ثقبل. غرق در مهربونی و این حرکت دوستداشتنی. برای تولدی که شهریور بود اونقدر اینها زحمت کشیده بودند و زمان هماهنگ کرده بودند تا بلاخره رسیده بودن به این نقطه. شاید یک ساعت بیشتر نشد چون سحر رفت مراسم عزاداری :)، هدی رفت که صبح به کارش برسه و تنها فاطمه موند. اما من اینقدر از محبت و و حرکت مهربانانهی دوستام سرشار بودم که شب به زور میتونستم پلکهام رو ببندم و به این فکر نکنم که چطور حال متوسط من رو این مهربونی بی دریغ و بی حساب از متوسط به های و بلکه بالاتر سوق داده بود.
داشتن دوستهایی که مهربونی رو یادم بندازن و بهم یاد بدن نعمت بزرگ زندگی من بوده. گاهی اونقدر از این محبت اطرافیانم سرشار میشدم که حس میکردم سرریز این محبت باید خرج یک موجودات دیگهای بشه. اینجور بود که عاشق بچهها شدم. این جور بود که تو متولد شدی. اینجور بود که من مینویی دارم برای لحظات تنهایی. و میتونم عاشقش باشم. واقعا بزرگترین نعمت خدا عشق نیست؟ و اگر نیست این حس خوبی که هیچ نقطه از زمان دست نمیده مگر درست در اوج اون لحظهی غافلگیری یا وقتی به سحر میگم التماس دعا، یا اسمس هدی میاد که رسیدم یا وقتی فاطمه رو بغل میکنم چیه؟ این بزگترین نعمت نیست که بتونی آدم هایی رو دوست داشته باشی، هدفی رو دوست داشته باشی و برای زندگیت بجنگی؟
حال خاله ن هم چندان مساعد نیست. محرم امسال همه مشهد هستن ما اما نه. چطور میشه اما به خدایی اینقدر عاشق اطمینان نکرد؟ خدایی که اینقدر حواسش هست برای دلخوشی من محبتهایی اینقدر علنی میفرسته. مینو، حتی اگر شعارطور به نظر برسه برام مهم نیست اما درست مثل اون صحنهای که آنی ودیانا واستاده بودن جلوی دریا، دست همدیگه رو گرفته بودن و حرف میزدن میخوام بهت بگم : ما آدمهای ثرتمندی هستیم. به خوشحالی و ثروتمندی یک ملکه. چون تخیل قویای داریم و آدمهایی رو دوست داریم، و آدمهایی رو داریم که دوستمون دارن.
برات این ثروت رو آرزو میکنم این ثروتی که تموم نمیشه. این تخیل قوی.
د.د زیاد
مادرت
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی