هیچوقت کسی رو دیدی که بارون رو به برف ترجیح بده؟ خوب من.
میدونی چی بارون اینقدر متفاوته از برف؟ صداش! نرمی و سفیدی برف یک طرف، سکوتش اما به قدر سر و صدای بارون امیدبخش نیست. بعضی وقتا مثل دف بعضب وقتا مثل گیتار. امروز اگر یک روز از آبان بود و بارون میبارید من حتماً از زندگی چیز دیگهای نمیخواستم (البته برای چند ساعت یا چند روز محدود!). اصلاً خوب که می بینم عاشق صداهام. حتی بوق ماشینها هر چند همه فکر کنن خوب بوق ماشینها که شنیدن نداره! اما بوق زندهترین صدای هر روز خیابونه وقتی حتی هندزفری میذاری.
امروز حالی شبیه بارونی بودن داره. نه چون فکر کنی الان اینجا آسمون ابریه، نه! در واقع اینجا الآن آسمون صاف و آبیه کاملاً، یا چون فکر کنی دلگرفتهام مثلاً، که این هم نه اونقدرها که به بارون ربط پیدا کنه! امروز در واقع بدون هیچ دلیل مشخص قابل بیانی شبیه یک عصر بارونیه. مطمئنم توی روح امروز بارون وجود داشته اما چون زمانش نبوده این رو فقط توی صورتش انعکاس داده.
ـ نمیرویم؟
+ کمی صبر کن! باران بگیرد، میرویم. (واهه آرمن)
پ.ن : هر چی به افطاری که نیست، نزدیکتر میشیم؛ دلتنگکنندهتر میشه.
پ.ن : عید داریم و مهمانی که نیست.
پ.ن : میروی و خانه لبریز از نبودت میشود/ باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست!
پ.ن : میدونستم مهمون نمیاد. ینی خوب کسی رو نداریم که سر زده بیاد. د جان میومد قبلاً اما قبلاً. بازم اما از صبح لباس نو پوشیدم و نشستم پشت لپتاپ و کار. اما دم غروب دوباره تا کردم لباسها رو گذاشتم سر جاش. اعتراف می کنم که این غمگین بود.
پ.ن : مثل باران بهاری که نمیگوید کی/ بیخبر در بزن و سر زده از راه برس (اینم چون بارون داشت و حال و هوای مهمون و عید دونقطهـلبخند)
* عنوان بخشی از یک شعره. از بیتا امیری. این شعر به طرز عجیب و جالبی به دل میشینه و الان دست کم ده جور مختلف برام تعبیر داره.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی