خرید بک لینک

بعضی آدما حالت رو نمیپرسن که حالت رو پرسیده باشن، میپرسن که مقدمه باشه برای اینکه کارشون رو بگن و برن. یا اصلا هیچی نگن و برن و ضمن رفتن احترامی چیزی گذاشته باشن. هر بار با خودم فکر میکنم اگر در جواب یکی از این آدمها بگم نه خوب نیستم. چی میشه؟ چیکار میخواد بکنه؟ وایمیسته بشنوه که چرا خوب نیستم یا احتمالا به همین بیمزگی میگه عه چرا خوب نیستی عزیزم (به خصوص این «عزیزم» آخرش در حد :) بلکه شدیدتر عمل میکنه)!! و میره؟ در مقابل اینها یک عده هستند که اتفاقاً دایرهی نزدیک دوستای آدم/ خانوادهی آدم هم نیستن (که اگر بودن دیگه جای تعجب نبود)، شاید حتی آشنای خیلی نزدیکی هم نباشند، اما هر بار میپرسن حالت چطوره یک طوری حس صمیمیت و راحتی و مشتاق بودن توی کلامشون هست که دلت میخواد بشینی مبسوط از همهی حالهات براشون بگی. اینها سرشون رو نمیندازن پایین که برن، منتظر میشن که بگی خوبی یا هر چیز دیگهای که هستی. منتظر میشن که تو حالشون رو بپرسی. اصلا براشون مهمه که تو هم حالشون رو بپرسی. این آدمها رو باید کپی کرد و پیست کرد در جای جای روز که دلت خوش بشه همهاش به دیدنشون. اینها همه مادرهای بالقوهاند و خیلی راحت و بیدردسر میشه دوستشون داشت.

نه اینکه فقط این آدمها رو دوست داشته باشم و حالم رو خوبتر کنن، دلم میخواد حتماً یکی مثل همین آدمها باشم/بشم. ^_^

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 9:23

صفحه بندی