+ راننده تاکسی یه آهنگ خیلی قشنگی گذاشته بود همهاش فکر میکردم این چرا اینقدر آشناست برام؟ ازش پرسیدم اسم آهنگ چیه وقتی گفت Love Story واسه فیلم لاو استوریه دیگه اون قدیمیه و توضیح داد که کلاس زبان میره و چرا اینا رو گوش میده و خیلی صحبت کرد بعدش، آدم خوبی بود چونکه و از سر خودش باز نمیکرد من رو و فرهیخته هم بود چونکه.
خلاصه اینکه فهمیدم چرا اینقدر آشنا بود چون هفته پیش شنیده بودمش. اونقدرم از نزدیک شنیده بودم که اینقدر آشنا بود برام. دونقطهـلبخندیـچیزی
+ یه بغضی داشتم امروز. الکی. شایدم راستکی. توی این هوای گرم بیرون بغض آدم هم خشک میشه. که این بدتری چیزیه انگار.
+ من آدم تابستون نیستم :| کاملا پاییز مخصوص و مورد علاقهی منه. اما چه حکمتیه تابستون به دنیا اومدم؟ نمیدونم!
+ دستهی جدید به مطالب اضافه کردم که ژاپنی نداره. چون نمیدونم زاپنیش چی میشه. دکتر خیلی باهام مهربون شده واقعا که اصلا تعجب میکنم همهاش ( والبته خدا روشکر میکنم). موندم برای اینکه باهام دعوا کردن یه بار حسابی هم باید خداروشکر کنم یا چی؟ معلومه قشنگ دارن بهم فرصت میدن. خدا کنه اصلا به خاطر این نباشه که فکر میکنن من ناراحت چیزی شدم دفعهی پیش. من نشون ندادم به دکتر که. اینجوری باشه دلم میخواد بمیرم ولی دیگه نرم اتاق دکتر و مهربونی هم نمیخوام.
+ حتی مامان هم میگه «همیشه اونجوری نمیشه که ما فکر میکنیم.» این رو طور دیگهای میگه ولی من همینجوری میشنومش.
+ این بچهها که مدرسههاشون تعطیل شده تو دانشگاه واقعا چنان سرگرم بازین که یاد اون میفتم که بچه بودیم میخوند: تابستونه فصل شادی و خنده بچهها توی کوچه(دانشگاه) گرم بازی مثل چندتا پرنده! دونقطهـلبخند
+ یک وقت اینقدر دلتنگ خونه میشم مثل امروز که اگر آپشن احمقبازیای چیزی هم داشتم همین امروز بلیت میگرفتم برای فردا و فردا دیگه رفته بودم. خونهی آدم جاییه که وقتی غمگینی دلت میخواد تا اونجا پرواز کنی. تهران هیچوقت خونهی من نشد.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی