خرید بک لینک
بهم میگن میشه تمرینها رو بفرستی؟ میگم اوکی. منم هر چی خودم حل کردم رو میفرستم. از ر اجازه میگیرم میگه ر جان این بخشی از تمرینها که تو حل کردی رو بفرستم واسه بچهها؟ راضی نیستی نمیفرستم. میگه تو چرا میخوای بفرستی؟ نمیدونم چون بهم گفتن بفرست. چون اصولا به نظرم گناه دارن و کسی که از یکی کمک میخواد حس بدی بهش دست میده اگر رد کنی. میگه تو که آخرش کار خودت رو میکنی چرا از من میپرسی؟ میگم: «من کدهای خودم رو میفرستم برای کدهای تو اجازه گرفتم» میگه فقط بیخیال شو. هر کار میخوای بکن! همه شناختنت ازت سوء استفاده میکنن تو هم خودت رو زدی به اون در. میگه اگر فکر میکنی بقیه رو خوشحال میکنی بکن! میگه «فکر میکنی آدم خوبی هستی» و میگه ...
کاش کمتر ر رو قبولش میداشتم. کاش حرفاش درست نبود. کاش حداقل یک بار خودم به این حرفا در خلوتم فکر نکرده بودم. کاش حرفاش اینجوری خنجر نمیزد به قلبم. کاش میتونستم بهش بگم از حرف امروز صبحش ناراحت شدم و به روی خودم نیاوردم. کاش آخر حرفاش نگفته بود:«میفهمی یعنی چی؟» کاش بگم من احمق نیستم. بابا نیستم. کاش میفهمید که اگر میخواستم بفهمم از صبح اینقدر لبخند نمیزدم مدام بعد عین خنگا بپیچم از درد به خودم.

الان من مقصری چیزیم؟ احمقی چیزیم؟ خنگی چیزیم؟اصلا امروز از ظرفیت من خارج بود. قلبم داره منفجر میشه از درد. حق با ر است. من اشتباه میکنم. من تا حالا صدبار به این رسیدم که اشتباه میکنم. فقط خدایا هربار فکر میکنم خدا رو خوش نمیاد که کسی کمک بخواد و تو کمک نکنی. برای من رقابت به این شکلی که ر میگه مطرح نیست واقعا. توی بست دنیای من جا برای همه هست. اصلا کسی با کسی سر نمرهای، پولی، پستی رقابت نداره. آدم بودن. همه میخوان آدم باشن. دنیای شیشهای موهومی؟ وقتشه ازین خیالات بیام بیرون و وانمود کنم که من هم رقابت میکنم؟ خیلی وقت از اخرین برای که رقیب کسی بودم گذشته. آخرینش کنکور کارشناسی بود. حتی ارشد هم رقابت مطرح نبود. رضایت بود. امروز خیلی قلبم شکست.

دلم برای سحر و هدی و فاطمه تنگ شده. دلم برای آرامش بالغانهی دوران کارشناسی تنگ شده. برای اینکه آدمها بدون هیچ توقعی از ته قلبشون با هم تقسیم میکردن هر چی داشتن. دلم برای دوستهام که من رو پذیرفته بودن همینطوری که هستم تنگ شده. چرا همهی اینها اینقدررر بچگانه است؟ چرا من اینقدر قلبم زود درد میگیره؟ این حرفا برای بقیه معمولی محسوب میشه و برای من فقط دردناکه؟

بعدنوشت : این تجربه هم تمام شد و ما کمتر از یک ساعت از همون حرفهای سرد، و هر دو همدیگه رو بخشیدیم. اما ر تصمیم گرفت فقط دیگه با هم کار نکنیم چون ایدهآلهامون از زمین تا آسمون با هم فرق میکنه. حق با اونه. آخ ر طور خوبی داره، که خیلی با فکرهای من فرق میکنه.

گذشت امروز خلاصه، اما یه غمی موند فقط باهام و یک جمله که آخر گفت آخه دختر اینقدر احساساتی؟ ر نمیدونه شنیدن این جمله چه دردی رو یادم میاره. هنوز هم شنیدنش از زبون بقیه ناراحتم میکنه. مقصر نیست که نمیدونه چه قدر از این جمله متنفرم. اما واقعیت همینه. من مگر تلقی متفاوتی دارم از خودم؟ چرا انکارش میکنم؟ همین شنبه تصمیم گرفته بودم همین طور خودم رو دوست داشته باشم که نسخهی کاملتری بشم. اما نشد. یهو همین اولش ایراداتم پاشیده شد تو صورتم. اما واقعیت اینه که هر چند به ر حق میدم اما هنوز هم اگر ازم کمک بخواد کسی فکر میکنم باید بهش کمک کنم. شاید راه حلش تمرین فرستادن نباشه(کما اینکه همونجوری که ر هم تو حرفاش گفت، این موضوع تا حالا خیلی وقتا خودم رو هم اذیت کرده) شاید فقط باید وقت بیشتری بذارم و توضیحش بدم که هم کمک کرده باشم هم ماحصل تلاش خودم رو همینجوری بی هیچی شیر نکرده باشم. همیشه برای خوب بودن باید راه سختتر رو انتخاب کرد آخه.

بعدنوشت : دلم خیلی خیلی خیلی برای فاطمه تنگ شده. اگر تا امروز جای خالیش رو حس نکرده بودم، اگر تا امروز نفهمیده بودم که چه قدر خوب بود که دوستهام من رو قبولم داشتن هر طوری که هستم، امروز با تمام گوشت و پوستم حس کردم. زیر این آفتاب داغی که دل سردم رو میسوزوند امروز تنها بودم. ر خیلی دوست خوبیه. خیلی آدم سختکوش و کاملیه. اما طور ما با هم خیلی فرق داره.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 16:27

صفحه بندی