خرید بک لینک

+ من یه خاطره دارم از روزی که استتوس گذاشته بودم حکایت امروز حکایت مثلثی بود با سه رأس خدا و خدا و خدا. هر بار میخوام دل کسی رو آروم کنم همون رو تعریف میکنم. خیلی وقتا این اتفاقا تکرار میشن برام به خصوص وقتهایی که قصد میکنم به همه چیز حساسیت نشون بدم و همه چیز رو ببینم. مثلا عهد میکنم هربار نگام افتاد به انگشترم، یادم بیفته که باید فکر کنم خدا حواسش هست(این یه عهد ساده است اما واقعاً باعث میشه خیلی نزدیک خودم حسش کنم طوری که اگر فقط خدا مفهومی باشه فطری ولو اینکه بدونم از رگ گردن نزدیکتره، نمیتونم اونجور نزدیک بودنش رو حس کنم و خیلی وقتها هم باعث میشه از خودم خجالت بکشم). اما اینکه بین این همه خاطره که همه رو یادمه، چرا اون روز خاص برای من اینقدر بزرگ شده و برای همهی کسایی که میخوام به تعبیر خودم بهشون کمک کنم، چرا اون رو تعریف میکنم؛(در حالی که خاص بودنش رو ممکن داره نفهمن واقعاً) یک دلیل مشخص و واضح داره: اینکه روزی که اون خاطره اتفاق افتاد یک روز عادی نبود. من قصد نکرده بودم که همهاش با نگاه به انگشترم یا دکمهی لباسم یا برداشتن کیفم، یاد خدا بیفتم. من فقط دلم گرفته بود مشخصاً و به وضوح و فقط سعی کردم که درست کارم رو انجام بدم چون درست کاری رو انجام دادن چیزیه که دقیقاً همیشه دلم خواسته بهش پایبند باشم، و بعد معجزهی واضح خودش اتفاق افتاد و اونقدر سریع که یک لحظه فکر کردم خدا بغلم کرد جداً، هر چند من اون لحظه فکر نکردم کاری رو برای خدا انجام میدم و در واقع فقط کاری که فکر میکردم درسته و قلبم میگفت انجام داده بودم. مامان اسم این دیدن رو میذاره عرفان. معتقده وقتی قلب آدم همیشه آروم باش یعنی که عرفان! مامان میگه برای شفای جسم خاله جان دعا دعا نمیکنه فقط، بلکه براش آرامش قلب میخواد. حرف های مامان هیچ ربطی به داستان من و خاطرهای که برای پ تعریف کردم نداره اما توی ذهن من حرفهای دیروز و روزهای قبل دکتر با حرفهای مامان در هم تنیده میشه به حرفهای من به پ گره میخوره و همهاش میشه این فکر که چه قدر خوبه شعار بدم برای خودم. چه قدر خوبه فکر کنم نیرویی ماورای قدرت من همه چیز رو کنترل میکنه. چه قدر خوبه اگر تکیه کنم به این نیرو. چه قدر خوبه وقتی توی زندگی کوچیک و کم و نه خیلی مفیدم معجزات زیادی دارم که دیدمشون و یادم موندن. این خودش یعنی هر نفسی شایستهی ارزشمند بودنه. مگر نه؟

پ.ن: بعضی وقتا که نمینویسم فکر میکنم هیچی توی ذهنم نیست. اما خیلی پر از سر و صداست در واقع. خیلی ذهن آدم جالبه. خیلی!!

بعدنوشت : وقتی برق نیست نمیشه هیییییچ کار کرد ناچارم خودم رو بخوابونم که وقتی برق اومد کار کنم و خوابم نیاد ولی اه لعنت به تکنولوژی.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 19 تير 1396 ساعت: 19:07

صفحه بندی