+ ف میگه یه دوست چینی پیدا کرده میگه تنها چیزی که ازم یاد گرفته اینه که اسم تو رو به فارسی بنویسه و بخونه.
میگم آخه چرا؟** میگه آخه گفتم تو ژاپنیا رو خیلی دوست داری و اون خوشش اومد و ازون به بعد کلا فقط در مورد تو باهاش حرف میزنم و اون هم میخواد در موردت بدونه. :دی
پ.ن : گویا این یک تعهد نانوشتهاست که من باید از همهی شرقیها خوشم بیاد آخه، چینی، ژاپنی، کرهای و تایوانی نداره. ف این رو میدونه. شب اول اقامتش هم با یک ژاپنی هم اتاقی بوده میگفت با اون هم در مورد تو اینقدر حرف زدم که دوست داشت باهات صحبت کنم، ببیندت :/
** تعجب من با دلیله. آخه من اسم دومی دارم، که ف من رو به اون اسم صدا میکنه و اون اسم نه نوشتن چندان سادهای داره و نه خوندن، خصوصاً اگر کسی فارسی زبان نباشه.
امروز توی کتابخونه دوباره دوستِ لبخندم رو دیدم. میخواستم ازش اسمشو بپرسم. اما نپرسیدم. چرا؟ چون میخواستم برام با همون لبخندش شناخته بشه فقط. میخواستم برای خیال خودم اجازه بدم هر جور خواست واسش اسم بذاره. گذاشتمش مریم. چون این بهش میومد. الان دوست کتابخونهای من یک اسم داره که من بهش دادم. پس ما با هم دوستتریم. به اندازهی یک اسم دادن.
ــ ۲۰:۲۰ است، آرزو نمیکنی؟
+ مثل ۱۹:۱۹ است آرزوم، هنوز فرقی نکرده.
+ اینکه اسلایدهای دفاعم رو قشنگ بستم، سر ذوقم نیاورد. حتی فکر اینکه دکتر بخواد فردا یه چیزی بگه که ناراحت بشم هم ناراحتم نکرد. به جای همهاش به هوای گرم بیرون فکر کردم و اینکه چی بپوشم گرمم نشه که کم طاقت بشم.
+ نه خیلی اما کمی بهم برخورد وقتی ر جان برنامهاش رو همینجوری عوض کرد در حالی که من چهل و پنج دقیقه تو دانشگاه دنبالش راه میرفتم که منتظرش باشم مثلا با هم بریم نهار. و برنامه داشتیم امروز بعد اینکه اون هم کارش رو تحویل داد، با هم باشیم مثلاً جشنی چیزی گرفته باشیم. دست آخرش بعد نماز زنگ زد که نمیاد و من مونده بودم که ناراحت شم یا مهم نباشه واسم. شایدم اصلاً به هیچکدومش فکر نکردم اون موقع و بعداً فکر کردم. مطمینم اصلاً متوجه نشده بود که کار خوبی نمیکنه که نمیبینه چهقدر منتظرش بودم. در هر صورت ارشد اینجوریه که آدمها دوست صمیمی هم نیستن که. دوست معمولین، دوستهای معمولی هم در جریان همهی حالات آدم نیستن که. مسالهی در جریان بودن هم که مهمه. هی این رو باید به یاد خودم بیارم. هی، هی.
+ در هر صورت بهترین مصاحبها رو موقع نهار داشتم.
+ عرشیا بود اسمش. هفت نهایتاً هشت سال داشتن، با دو تا ازدوستاش و مادرش از باشگاه اومده بودن شکرانه (سالن غذاخوری دانشگاه) غذا بخورن. لپشون که گل انداخته بود و آفتاب سوخته شده بودن هر سه. کنار من نشسته بودن این سه تا. (ینی در واقع من کنارشون نشستم) اونقدر دویدن و شیطنت کردن و با همه صحبت کردن که کل سالن از وجودشون به وجد آمده بود. جالبیش برخورد مادرش بود. خونسرد غذا میخورد و اصلاً کاری بهشون نداشت. خیلی خوشم اومد.
+ این خانم مذهبیها که بچههای یکی دو ماههشون رو هم با خانم و آقا صدا میکنن (فاطمه خانم، علی آقا) خیلی خوبن. خیلی دوستشون دارم. مامان عرشیا هم همینطور بود. هر سهشون رو با لفظ آقا و اونقدر محترمانه صدا میکرد واقعاً، که در وجود شیطون و بانمک اون سه تا بچه، سه تا مرد بالغ میدیدم و همهی حرفاشون برام دو برابر بامزه اما جدی میشد.
+ ترم دو بودیم. استاد نمرهها رو اعلام کرده بود. من ۱۲ شده بودم! تو اس جی بودیم که نمرهها اومد. من هیچی نگفتم گوشیمم جا گذاشته بودم رفته بودم فقط که هی جواب ندم به بقیه. سحر که اومده بود دنبالم میدونست کجا پیدام کنه بدون اینکه بهش بگم ^_^ با هدی اومدن پیشم. ساینا زنگ زده بود که من الان با استاد صحبت میکنم ما همه میدونیم اشتباه شده. اون روز استاد دانشگاه نبود. اما فرداش نمرهام ۶ نمره بالاتر رفت. استاد نمرهی پروژهی سه رو جمع نزده بود. واقعیت اینه که من هیچ وقت خاص و خفن نبودم. اما اون ماجرا هنوز هم که هنوزه وقتی یادم میاد چراغهای دلم رو روشن میکنه. برای نمره؟ نه اصلاً و ابداً! برای اینکه چهقدر آدمهای خاصی رو کنارم داشتم. ارشد واقعاً فرصتش نیست. هی باید اینو به خودم بگم.
ــ مطمئنم که اینکارو نمیکنم. ( و روی ن تشدید میگذارم)
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی