دختر عزیز و قشنگم*،
امروز از صبح میخواستم به تو نامه بنویسم. چون اینکه نیاز به حرف زدن مثل نیاز به هوا شده برای مادرت و از نزدیکترین آدمی که گوش خوبی برای شنیدن باشه و دوست خوبی که وقتی هم برای من داشته باشه یا اصلاً حواسی معطوف به من؛ کیلومتر کیلومتر فاصله دارم هر جور که حساب کنی. روی هم رفته امروز صحبت کردن با تو جنبهی دوستانه داشت تا مادر-دختری. برایت ننوشتم اما در فکرم چندین و چند صفحه سیاه کردم طوری که فکر کنی جای مادر و دختریمان عوض شده مثلاً. تخیل آدم عصای دست آدمه. به خصوص که تخیل آدم دختر آدم بشه. مثل کوردلیا برای آنی.
مینو امشب جایمان عوض، تو قصهی خرگوش بلبله گوش رو بگو من گوش میدم. تو بخون «لالالالا گل لادن مامان دریا موهاش موجن ...»، منم میخوابم؛ مثلاً تو دریایی، موهات موجن «نمیدونی چه شیرینه تو این موجا شنا کردن ...».
راستی حالا از همهی این حرفها گذشته تو ناراحت میشی اگر اسمت رو عوض کنم؟
د.د. زیاد
مادرت
* همین که گفتم دختر قشنگم از ضمیر مالکیتش کیفور شدم، مست مست.
+ فیلترشکن روشن بود هوایی که جیمیل نشون میداد بارونی بود. حسرت خوردم.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی