خرید بک لینک

+ شبیه اوایل بهار بود یا اواسط پاییز، اما شبیه آخر تیر؟ اصلا! از خواب که بیدار شدم حس کردم توهینه به بارونی که عاشقشم اگر هیچ کاری نکنم.

لباس پوشیدم برم قدم بزنم و نون بگیرم. چتر؟ چه ابزار بیخودی وقتی که دلت میخواد تا اعماق وجودت خیس بشه از بارون. توی پارک خلوت خلوت خلوت قدم زدم. من بودم و چندتا خانومی که عقب عقب راه میرفتن میگن عقب عقب برو تمرکز رو زیاد میکنه، من عاشقشون شدم. :دی

+ عکسهای الکی گرفتم با توان محدود خودم و گوشی. آخری هم عکس کوچه است.

+ یکشنبه به هدی و سحر اسمس داده بودم همیش که نباید ماه کامل باشه یا بارون بیاد تا اسمس بدم که یادتونم، امروز حین پیاده روی اسمس دادم: بارون اومد که اسمس بدم.
یکم هم دلم گرفت که این وقتها با فاطمه یه قراری داشتیم همیشه. هماهنگ بود باهام. :دی

+ بوی نون کنجدی تازه توام با بوی بارون بهم شوق زندگی( یاد بوی_شوق که وبلاگ قدیمی بود) داد. راستی چرا ناراحت باشم ازینکه من هیچوقت اونقدر بزرگ نمیشم که از حسهای پر از زندگی اینقدر سرشار نشم؟ اصلاً مگر این بده؟ بدیش چیه؟ چرا نمیفهمم؟

+ چای گذاشتم. دعای چلهام رو پلی کردم، صبحونه چیدم و پنجره رو تا جایی که تمام کوچه معلوم باشه باز گذاشتم. چه صبحی، چه بارونی، چه خدایی! ممنون! صبح بارونیمون بخیر. لبخند

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 6:24

صفحه بندی