خرید بک لینک
+ امروز از خودم راضی بودم. دانشگاه رفتم اونجا کارای خودم و کار آقای ح که شهرستانه و نمیرسید که بیاد تهران رو انجام دادم. خرید کردم. و ظهر بود که بالاخره برگشتم. اوضاع خونه رو مرتب کردم. شام-نهار درست کردم (چون غزاله از کار میاد ما نهار نداریم فقط شام داریم :دی) کمی به کارهام رسیدم و بعد در حالی که همهی مسئولیتهام رو انجام داده بودم رفتم بیرون. این خیلی برام خوشایند بود که دغدغه و کار نکردهای نداشتم. وقتی برگشتم خونه و حاصل اعمالم رو دیدم اونم در حالی که داشتم از خستگی وا میشدم، ذوق کردم. ذوق کردم که انجامشون دادم.

+ بارون بارید! کی باورش میشه که امروز تهران پنج دقیقه بلکه کمتر بارون بارید. مگر مهمه چه قدر طول کشید اصلاً؟ خدای من تو با قلب ویرانهی من چه کردی؟ مگر میشه بارون بیاد من از ذوق نمیرم؟ مگر میشه ابر باشه آسمون هاله هیچ ذوق نکنه؟ من که ذوق میکنم عین بچهها با همین چهار قطره بارون ممکن داره هیچوقت بزرگ نشم واقعاً؟ میترسم هیچوقت بزرگ نشم اونقدر که باید. نمیدونم حسرت ذوقم کودکانهام رو بخورم یا فقط از همون لحظهی بارون لذت ببرم؟ نمیدونستم چیکار باید بکنم پس فقط لبخند زدم. من با تغییرات جوی همسازم. تو زندگی بعدیم بارونم یا توی قبلی بارون بودم یا مثلاً ابری چیزی بودم که معشوقش بارون بوده خلاصه یه ربطی به بارون داشتم. یه ربط نزدیک. گیرم چهارقطره اما همین هم وسط تیر؟ ممنونم برای حس زنده بودن اون لحظه.

+ خیلی خستهام. کمی هم استرس دارم که دارم با اجازه به رشد دادنش مقابله می کنم! فعلاً زوده هاله! فعلاً نه! تاثیر مثبتی که میخوام روی دکتر بذارم چیزی نیست که به راحتی به دست بیاد. جلوی داور اول سر پروژهی ترم قبل یه بار ارایه دادم نمیدونم برداشتش چی بود ولی مهربون بود. میمونه دکتر ک، امیدوارم اذیتم نکنه. اصلاً نمیدونم چی میخوان بپرسن خدا! :( شنبه هم بیاد تموم شه من عروسیای تولدی چیزی میگیرم. هفت شب و هفت روز دست و جیغ و هورا و خواب و فیلم و رمان! بعدش دیگه جدی میشم. قول!

+ م از دیشب گیر داده که من بهت افتخار میکنم. دلایل خودش رو داره البته. حوصله ندارم باهاش بحث کنم. اونم حوصله نداره باهام بحث کنه. استیت همین میمونه که از دیشب تا حالا یه بحث تنک رو ادامه میدیم که بهم افتخار میکنه و این خووبه.

+ یعنی خدایا واقعاً ممکنه هر چه سریعتر، بریم؟ درسته به روی خودم نمیارم ولی واقعاً خیلی فکر میکنم. حتی آدمهای غیرمنطقی هم فکر میکنند. شرمم میاد بگم خیلی فکر میکنم. فکر میکنم بهم نمیاد. فکر می کنم بقیه هم همین فکر رو میکنن که بهت نمیاد. ازینکه کسی فکر کنه تظاهر میکنم بدم میاد.

+ متشکرم

+ من شهرزاد سری یک رو تا قسمت چهارده-پونزده، با ذوق دیدم، تا بیست دیدم که کنجکاو بودم، بعددش دیدم که فقط تموم شه. به چند دلیل که همون موقع مفصل گفته بودم خسته شدم ازش. اما خوب از حق نگذریم فضاش بد نبود. اما دیگه نمیبینمش. حالا اینا مقدمه برای اینکه بگم یه دختر بچه بامزه و ناز اومده بود تو مغازه با همون لحن بچگیش سراغ قسمت چهار شهرزاد رو میگرفت. میخواستم بوسش کنم بگم آخه تو چرا اینقدر بانمکی؟ :دی

یادم اومد پارسال خونه بودیم یه بار، محمدمهدی از باشگاه میومد سر راه واسه ما شهرزاد خریده بود. الان به جای اون موقع قربون صدقه اش میرم. ^_^

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 6:24

صفحه بندی