+ یک جور رمانهایی که تو نوجونی زیاد میخوندم جز رمانهای کلاسیک، رمانهای جنایی بودند. قبلاً چندین بار در موردشون نوشتم. یکی بهترین سرگرمیهام خوندن رمانهای جنایی بود. ماری هیگینز کلارک، سیندی شلدون، جوی فیلدینگ، آگاتا کریستی و آرتور کانن دویل و ... هر چی از هر کس دیگه که دستم میرسید خیلی خلاقانه بودند و خیلی جذاب. همین تابستون قبلی هم که خونه بودم تند تند یک سریهاشون رو برای بار چندم میخوندم، چون هنو هم همونقدر برام جذابن!
واقعیت اینه که خوابهام هم مثل همون رمانهان. خلاقانهترین خوابهام جناییترینهاند واقعاً. من هم غالباً شخصیت مثبت قصهام و همهی آدمهای زندگیم رو همونجور توی داستان میبینم. چرا؟ نمیدونم! ذهن آدم واقعاً جالبه! واقعاً!
+ عکسها رو دونه دونه با فتوشاپ درستشون کردم. پیدیاف خروجی میگیرم عکسها رو خراب می کنه. عکس خروجی میگیرم کیفیت رو شدیدا کم میکنه. وقتی هم که درست خروجی میگیرم با جابهجایی پاور همه چی به طرز جبران ناپذیری به هم میریزه فقط فونت نیست که امبد کنم حل شه. خلاصه نیاز دارم فردا حتما با لپتاپ خودم ارایه بدم و نیاز دارم به کابل HDMI. سر ارایهی قبلی از آقای ح گرفتم فردا نمیدونم از کجا پیداش کنم ساعت هشت صبح. اولین نفر هم منم! :|
بعدنوشت: نمیتونم برای دلگرفتگی ف کاری بکنم. این داره خیلی میره رو مخم. هیچوقت اینطوری نبود آخه. یه بار وقتی هر دومون خیلی روحیهی خوبی نداشتیم شال و کلاه کردم بعد دانشگاه برم خوابگاه که غافلگیرش کنم، بستنی خریده بودم با هم بستنی بخوریم و ۲۰ درصد خوشبخت شیم(چون ف هم قاعدهی ۲۰ درصد خشوبختی با بستنی رو باور داره) در خوابگاه که بهشون رسیدم و خودم غافلگیری چیزی شدم و به طرز ناموفقی خودم رو به اون در زدم اما هر دو از خنده ترکیدیم یهو! اونقدررر تا مدتها خندیدیم بهش که حال و هوای هر دومون عوض شد. الآن نمیتونم ازینکارا بکنم اما. فقط میتونم بشنوم یا بگم. در واقع حتی این هم نه، فقط میتونم بخونم یا بنویسم. حال و هوای نوشتههاش هم فار فار اوی آو هاو آی نو هر( ف همیشه قوی) شده.
در جواب من، ایمیل زده که بارون میبارید و جواد معروفی گوش میکردم و کلی یادت بودم (چون تنها قطعهای که من بیشتر از بقیه بلدم، بزنم از جواد معروفیه و همیشه قرار بود یک بار گلدن دریمز رو بهش یاد بدم) یاد روزی که تولد امام علی بود با هم رفته بودیم بیرون و هوا ابری بود و ... من هم کلی یادش بودم در واقع اما اینکه نمیتونم هیچ کمکی براش باشم الآن، نغمهی غمانگیزی داره. خیلی غمانگیز! به قول خودش دوستیمون بوی شلغم نگرفته چونکه.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی