ــ خوب دخترم چه برنامهای داری که بهت خوش بگذره؟
+ میرم نمایشگاه خوشنویسی. اصلا، یه روز از صبحش مال خودم واسه اینکه انقلاب گردی کنم. کادو بخرم. کاغذ بگیرم و نمایشگاه برم.
ــ آخ که تو چه قدر انتلکتی. ولی deal!
پ.ن : خدایا فردای این موجود امیدوار و دلخوش را عاقبت بهخیر کن. آمن!
پ.ن : اینم نمایشگاه http://www.azizihonar.com/index.php?newsid=6454 حالا تا فردا برسه حوصلهام تموم میشه هیچ کار نمیکنم. :
بعد نوشت : میدونی مشکل کجاست؟ فقط اینجاست که میخوام دکتر رو خیلی تحت تاثیر قرار بدم و تو چشم بیام اونم فقط برای اینکه بهش ثابت کنم من اینممم! همهی مشکلم همینه و گرنه استرس ندارم اصلاً. :| انگیزهام اصلاً معنوی و الهی نیست خدایا من رو ببخش. شایدم فقط این نیست و چیزهای دیگه هم هست. در هر صورت من رو ببخش.
بعد نوشت : خدایا از اینکه پ رو مسئول کردی هی برام پیام میفرسته، ممنونم!!! چون تکنیکلی دارم خودم رو میبینم که داره استرسم شروع میشه و بایستی دیسترکتی چیزی بشم و گرنه آی ساک.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی