خرید بک لینک

هر جور بهش فکر میکنم و نگاه میکنم، من کار اشتباه و غیرعقلانیای انجام نمیدم و ندادم، حتی حرف غیر منطقیای هم نگفتم. فقط میخوام به نظر، آرزو، ایدهشون توجه کنم و براش ارزش قائل بشم طوری که اگر ایده و رویای خودم بود، دلم میخواست باهاش مواجه بشم. میخوام از خودم طوری حمایت کنم که از بقیه هم حمایت بشه. مهم نیست آخرش چی میشه، مگه تو قصهها همیشه مهم این نیست که آدم خوبی باشی و به شعارهات عمل کرده باشی؟ پس آخرش چرا مهم باشه وقتی من تو چارچوب خودم درست عمل کرده باشه؟ پس چرا قصه ها رو خوندیم؟ نمیدونم کجای این حرف رو متوجه نمیشن، مامان پدر؟ منطقی نیست؟ منطقی نیست که نمیخوام کسی از قِبَل هیچ اتفاقی که مسببش من باشم، ضرر نکنه؟ من از اولش امروزم رو میدیدم که گفته بودم به دکتر من فکر میکنم مسئول خودم و بقیه باید باشم. من از اولش امروز رو دیده بودم. خیلیه. دارم خل میشم. تعجب میکنم، تعجب میکنم که غزاله میدونه ولی اونا نمیدونن که من هیچوقت اول خودم رو ندیدم. دیدم مگه؟ مگه خواستم که همچین کاری کنم اصلاً؟ تا حالا بد کسی و خوب خودم رو فقط، خواستم؟ خواستم که باعث ناراحتی کسی من باشم مگه؟ اصلا مگه کی همچین چیزی رو میخواد؟؟ من چجوری بگم که این مساله برای دنیای جوونها مسالهی بزرگیه. همونطوری که برای خیلیهایی که از نزدیک میشناختم بود و براش تلاش کرده بودن. مهم نیست اخرش چی میشه وقتی من کار درست رو انجام داده باشم. مگه همین حرف درست نیست؟ چه بحثهای بیخودی. من مجبور نمیکنم هیچکس رو هیچی هم واسم مهم نیست. اینجوری بزرگ نشدم که حالا اینا رو یادم بره. شاید خنگم، سادهام یا فقط جوون احمقم. مهم نیست! من حرفی رو میگم که فکر میکنم درسته. من فقط همین کار رو میکنم.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 11:27

صفحه بندی