+ هیچ تسکینی برای س عزیزم نبودم. دستش رو گرفتم که کمکش کنم. اما قلبم فشرده بود از اینکه این همه وقت ازش هیچ خبر مبسوطی نداشتم جز حال و احوالهای کمرنگ و معمولی دو تا آدم معمولی. خجالت کشیدم که هیچی نمیدونستم از ریز حرفهایی که این همه مدت میگفت فقط باید حضوری بگم. خجالت کشیدم که نمیدونم این همه میتونه سخت گذشته باشه به عزیزترین و نزدیک ترین آدمهای زندگیم و من اصلاً نفهمیده باشم! فقط چون دانشگاهمون جدا شده!
+ امروز یک طورهایی برام روز شنیدن بود. م یک آشنای خیلی دوره از دوستایی که تو سفر خرمآباد پیدا کرده بودم. امروز چل و پنج دقیقه پشت تلفن بهش گوش میکردم. بهش میگم اگر من جای تو بودم حرفم رو میگفتم. بعد سریع فهمیدم چه حماقتی کردم بدون سنجیدن شرایط همچین حرفی گفتم. اصلاح کردم که اما در جای من بودن احمقی چیزی بودنه و بعد سعی کردم طوری حرف بزنم که خودش انتخاب کنه. خوبیش این بود که خودش از اول انتخابش رو کرده بود فقط می خواست یکی حرفش رو بشنوه. و خوبی دیگهاش این بود که سریع حرفم رو درست کردم. شکر!
+ س میگفت دلم اونقدر برات تنگ شده که فکر میکنم فقط وقتی خوب میشه که با هم بریم نهار، بریم مسجد، بریم سر کلاس و .... خیلی حرفش رو قبول داشتم و این حرف به نظر هر دومون اصلا لوس یا غیرمنطقی نمیومد. بعضی دلتنگیا این مدلین. حتی وقتی بغل کردمش که خداحافظی کنیم، فهمیدم در واقع کسی که مقابلم واستاده فقط بهترین و اولین دوست دانشگاهم نیست بلکه یه بخش از دلتنگیمه که ( حالا بعد از شنیدن همهی حرفهاش) دارم میفرستمش سمت جمالزاده.
+ حتی امروز هم رفتم دانشگاه! دانشگاه مرا نمیهلد واقعاً.
پ.ن :وجه تسمیهی پست رو خودم هم مطمین نیستم چیه.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی