خرید بک لینک

+ زبان آموزهای زبان های جز انگلیسی، به نظرم خیلی کیسهای جالب و متفاوتی هستند برای دوستی (منهای خودم که خیلی معمولیم متاسفانه:)، دیروز اتفاقی رفتم آموزشگاه،بیرون کلاس نشسته بودم چند نفر اومدن بیرون از ذهنم گذشت که تیپ این بچه ها میخوره، ژاپنی باشن، سی ثانیه بعد دیدم کوبایاشی سان اومد بیرون ازون کلاس، فهمیدم اشتباه نکردم :دی (این در باب متفاوت بودن و تاثیرگذاری زبان در شخصیت که همینش خیلی برام جذابش کرده) در باب دوستی هم که یه نفر این ترم به کلاسمون اضافه شده خانم سی و چند ساله و بسیار بسیار مذهبی ای هست که پنج-شش سال ژاپن زندگی کرده برای کار همسرش و بچه هاش اونجا متولد و بزرگ شدند. ز به سادگی آب خوردن ژاپنی صحبت میکنه و من از حسادتی، غبطه ای چیزی سرم رو به دیوار میکوبیدم. اینقدر امروز موضوعات متنوعی برای صحبت کردن باهاشون داشتم، خودم لذت بردم، هر چند بار اول بود که میدیدمشون. به خصوص از تحلیل واکنش های دخترش خیلی لذت بردم.

+ حس جریان زندگی تو پارک اونقدر بالاست که فکر میکنم میشه ساعت ها بشینم بازی بچه ها رو ببینم، شطرنج پیرمردا، قدم زدن مادرها، توپ بازی پدرها و بچه ها و ازین همه حس زنده بودن، انرژی بگیرم، کیف کنم ساده تر!کیف!

+ برای رفتنم خیلی ذوق دارم. مدت هاست وسایلمو بستم و آماده ام که برم، حتی چون سحره تاکسی هم رزرو شده و مشکل آب دادن به گلدون های بینوا رو سعی کردیم با خاک ژله ای حل کنیم. این مدت اخیر خسته شدم خیلی و خستگی در کردن منفعلانه به شکلی که این هفته خواب و کتاب و فیلم و خط نوشتن به وقت دلتنگی(اونم با اهتمام من در بد خطی) خستگی رو فقط سرکوب میکنه، نه بیشتر. آرامش خیال نمیده مثلا. برای همین از فکر این سفر هفت _ ده روزه خیلی خوشحالم. هرچند شکل رفتن، همون رفتن همیشه است اما تفاوت های جزئی داره که اثرات کلی میذارن در کیفیتش! یه بخش عظیم و بیگ دیلش اینه که باید جواب بدم به سئوالهای زیاد. نمیدونم چه خواهم کرد آیا از خودم یک احمق واقعی میسازم یا یه احمق معمولی، ولی مشخصا اینو میدونم از همین الان که با یه مباحثه ی جدی مواجهم و نه تنها در مقابل بقیه که در مقابل خودم حس مسئولیت زیادی دارم. می بی دارم بیگ دیل میسازم اوت آو ناثینگ واقعا. ولی این ذره ای از حس مسئولیتم کم نمیکنه که نمیفهمم خوبه، بد، یا چی؟

+ موقعیت تدریس دیفرانسیل رو خودم رد کردم بالاخره. ناراضی بودم از برخوردشون. ضمنا مسخره تر این بود که برم خونه شون درس بدم! اگر غریبه بود اینکارو میکردم حتما. قبلا هم شاگرد داشتم این مدل و حتی الان خونه شون میرم موقعی که لازم باشه، اما اینکه خونه ی ح برم فارغ ازینکه به چه عنوانی، دیگه معذب کننده است. ح دوست خوب و محترمیه اما در هر صورت دلم نمیخواد اینقدر بهش نزدیک باشم، تعبیرش هر چیز مثبتی هم که باشه تو چارچوب من نیست. و این ماجرای تدریسی بود که به نتیجه نرسید. خداکنه حرفای دکتر راست باشه، خدا کنه درست تموم شه این ارشد لعنتی سخت دلم میخواد بدونم بعدش تو موقعیت دلخواهم قرار میگیرم یا نه، دکتر میگه میشه. میخوام تلاش کنم به حرفش گوش کنم ببینم واقعا میشه؟!!

+ بعدنوشت : یازده و نیم قرارمون بود چهارتایی. عین یک ساعت ویدئوکالمون به مسخره بازی گذشت. جدا دلم تنگ شده بود اینقدررر راحت بخندم از ته دل.

چندوقته آخر همه ی صحبتای دو به دو یا حتی سه و چهارتاییمون به این نتیجه میرسیم که دلمون برای دورهمیمون تنگ شده.

تا کی اینجوری میمونیم خدا؟ همینکه دلتنگ شیم خوبه. هر چند من خنگم ولی به نظرم خوبی چیزیه. کاش "تا" وجود نداشت. هعی!!!

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1396 ساعت: 21:41

صفحه بندی