همینجوری اتفاقی پرسید امروز عصر بیکاری؟ گفتم هوم. گفت بریم بیرون؟ گفتم هوم!
همین واقعاً. این کل تصمیم گرفتنمون بود برای اینکه ببینیم همدیگه رو. من واقعاً مدتهاست خیلی ازین دوستهام رو ندیدم. دلم خوب طبعاً تنگ شده برای بعضیها بیشتر، یعضی ها هم کمتر. طبیعیه که برم ببینمشون وقتی کار خاصی ندارم. نیست؟
حالا مامان میگه چه خبره هر روز عصر داری میری دوستات رو ببینی؟ :/ (خب اشکالش چیه؟)
بعد تو دلش لابد ادامه میده، وسایلت رو جمع کردی؟ ( آره دو روزه) ، درست رو خوندی؟( ژاپنی فردا، نه چیزی ندارم واسه خوندن)، کاری نداری؟( نه ندارم!) این نگرانی و مواظبت دایمشون رو بریزن دور، من هفت شب و هفت روز جشنی چیزی میگیرم.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی