+ از وقتی فاطمه رفته ما هم دیگه رو ندیدم. هر روز قرار گذاشتیم، کنسل شد. قرار مهمون داشتنم که کنسل شد، تصمیم گرفتم کاری بکنم که به درد بخوره اقلاً. این بود که خیلی دستتقدیر-طوری بالاخره همدیگه رو دیدیم، کوتاه بود اما عمیق. یه جمله هست میگه بهترین دوستت کسیه که کنارت بشینه اما قلبت رو لمس کنه ( یا همچین چیزی بود الان عینش رو یادم نیست برای همین مزخرف به نظر میرسه :دی اصلش اینجوری نبود) خلاصه واقعا حسم این بود به دیدن ه و ر و به خصوص ه ( ه از نزدیکترین آدمهاست به من و بهترین آدمها و مهربونترینها و خیلی ترینهای خوب دیگه)
+ بیرون کافه پررر از گل و گلدون بود. حتی نگاه کردن بهش هم دلت رو میبرد. داخلش اما به نظرم خندهدار بود. از بس که تلاش کرده بودند همهی المانهای انتلکتی رو کنار هم بگنجونن و معلوم بود که ریخته بودن همهچی رو روهم و فکر نکرده بودن. ازینو رو دیوار عکس نیما و شریعتی و صادق هدایت زیر هم نصب شده بود ( که آخه یکی توضیح بده ربط این سه نفر به هم چیه؟!!) بعد کنارش یه تلویزیون قدیمی بود که روش اسکلت گذاشته بودن!! :)) و اوجش اونجا بود که اونور تلویزیون نقاشی ونگوگ (استاری نایت فکر کنم اسمش هست) رو نصب کرده بودن. جدا اگر سعی نکرده بودن فقط انتلکت باشن چیکار کرده بودن؟ بیچاره دیوار که زیر بار این همه محتوای سنگین اما بیربط کج و معوج شده بود و شجاعانه طوری لبخند میزد که من رو یاد خودمون مینداخت. وقتهایی که تکلیفمون با خودمون معلوم نیست.
ولی کافهی خوبی بود. پرسنل هم زبادی صمیمی بودند که کمی معذبکننده بود اما بهشون خندیدیم. :|
(شاید من زیادی توجهم به هم همه چی هست و گر نه هر کس ازون دیوار فقط بخشی رو میدید که خودش میخواست؟)
+ کتاب هدیه گرفتم ^_^ اسمش هست خانهی خودمان. از یک نویسندهی ژاپنیه ( که خوب ای جانم برای سلیقهی من اینجوری انتخاب شده ولی تعصبی ندارم به خدا :دی) . ماجرای یه خواهر کوچیکتره که از خواهر بزرگترش یاد گرفته در عمیق هر چیز دنبال زیبایی و امید بگرده و حالا خواهرش مریضه و خواهر کوچیکه (کیتی) داره سعی میکنه امید رو زنده نگه داره ... (دوستش دارم کتاب رو خیلی زیاد)
+ بعد از مدتهای زیاد، رفتم یساولی (بازارچه کتاب اول انقلاب). حتی با استعداد کور و کم من، هم خرید کاغذ و مرکب هر جوری که بهش نگاه کنی لذت بخشه. به کمال داشتن یک هنر از آرزوهای همیشگی من بوده اما در همهی کارها نیمهتمامم همیشه. که خب در حال حاضر مهمی چیزی نیست. همینکه لذتی چیزی میبرم کافیه :|
+ یساولی یکی از لذتبخشترین نقاط انقلابه. پره از کاغذهای مختلف سفید و ابرو باد، نقاشی و قلم و مرکب و آموزش موسیقی و ... حس خوبی داره خیلی. حتی آقایی که دم در میشینه و لبخند نمیزنه هیچوقت، هم دوستداشتنی به نظر میاد.
+ رو دیوار یساولی یه تابلو زدن، یه جمله رو با رنگ مرکبهای مختلف نوشتن زدن دیوار. رنگ پر طاووسی رو همینجوری پیدا کردم. اینبار هم یه سبز زیتونی رو نشون دادم گفتم این رو میخوام. آقاهه هم یه نگاهی کرد و گفت این مرکب زیتونیه امیرانه ( یکی از برندهای مرکب خوبه این امیران) ذوق داشتم برسم خونه امتحانش کنم. ولی چیزی که نوشتم اصلا رنگش زیتونی نیست! :| نیست دیگه به خط من ربطی نداره.
بعدنوشت : تو گروه متنی رو فرستادم از یه وبلاگی، نقل حس نویسنده بود از شباهت آدمی با دوستش که چندین ساله ندیدتش. نوشته بود از رابطه ی عمیق خودش و دوستش و الخ. منم فرستادم تو گروه نوشتم این من رو یاد ف انداخت. بعد فهمیدم حرف خوبی نزدم، چون هر سه همینقدر خاصند فقط ف چون دورترینه، اینقدر عمق و طول و عرض پیدا کرده دلتنگی واسش.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی