شعار امروز اینه: «اصالت زیبایی میاره» و از جایی که من عاشق سنتم؛ از هر فرهنگی، سنتیترینها، اضیلترینها و ریشهدارترینها رو یسیار میپسندم. اصالتی که در هنر، فرهنگ و آیین آسیای شرق نمای ویژهای داره. طوری که امروز چند بار به خودم گفتم آخ ای خدای خالق زیبایی من میتونم بمیرم بین این همه زیبایی اصیل و ناب طوری که انگار هیچوقت متولد نشدهام. برای همینه که رفتارهای اصیل باشکوهترن و آدمهای اصیل، جذابتر (اصالت در مورد آدمها به ریشه و نسب خانوادگی بر نمیگرده البته. اگر بدونین من چی میم حتما تا الان چند نفر از اصیلترین آدمها توی ذهنتون ردیف شدن. آدمهایی که کیف میکنی از وقار و منششون. اونطور اصیل و رویال!). ببرای این شعار به خودم کاپ میدم.
پنجشنبه، ۲۶ مرداد ۹۵
+ مالزی تا سال ۲۰۲۰ بناست که به عنوان کشور توسعه یافته اعلام بشه (این رو دیروز فهمیدم). مهاتیر محمد چهارمین نخست وزیر بعد از استقلال مالزیه، که لقب پدر رو گرفته و از خاندان سلنتطی نبوده (در واقع یک پزشک بوده از خانوادهای بسیار فقیر، که به مقام وزارت میرسه بر خلاف بقیهی نخستویزرها که همه از خاندان سلطنتی بودن). مالزی پیشرفتهای امروزش رو تا حد زیادی مرهون زحمات و تلاش مدرنیزاسیون آقای مهاتیر محمد هست. آقای مهاتیر محمد پیشبینیهایی برای سال ۲۰۲۰ مالزی کرده که روی طومار مانندی این پیشبینیها نوشته شده و نوک موشک-طوری که در محل پاتاجایا بود نگهداری میشه. قراره با اعلام توسعه یافتگی مالزی در سال ۲۰۲۰، موشک باز بشه و پیش بینیها رو نمایی بشن. بالاترین قدرت مالاییها و بیشترین محل درآمدشون قبل از صنعت توریسم ( که اون هم خیلی فعاله طوری که سالانه ۳۲ میلیون توریست دارن یعنی ۴ میلیون بیشتر از جمعیت خود مالزی)، از محل ساخت و سازه. طوری که شهر به صورت جذابی محصور شده در برجها و خیابانهای وسیع و اتوبانها. اما چیزی که قلب آدم رو روشن کنه و موجب سیر در انفس بشه (معمارها در مورد ساخت مساجد میگن گه بایستی طراحی به طوری باشه که باعث سیر در آفاق و انفس بشه. گنبدی که رو به درونه و منارهای که رو به بیرون. یادآور این دو سیر انسانه.*) اینها نیست. اینجاست که اصالت با وقار و طمانینه وارد صحنه میشه و چشم رو نوازش میکنه واقعا!
از حق نگذریم آب و هوای استوایی و تنوع پوشش گیاهی در جذب مخاطب تاثیر بالایی داره. خصوصا اگر مخاطب سنت زدهای مثل من، به صورت همزمان، و بدون از دست دادن کلیت مساله، عاشق طبیعت هم باشه و سالیان سال در یک منطقهی کویری خشک و بدون بارندگی بزرگ شده باشه و همیشه مفهوم بارون براش ملازم شده باشه با حسرتِ عمیقِ «نداشتن».
+ تپههای برجایا در حدودا پنجاه کیلومتری کوالالامپوره. مسیر پر پیچ و خمی که مملو از درههای عمیق و درختهای بلند و متنوعه. هوا بالای تیپهها بسیار سردتر از پایینه. پای تپهها از اتوبوس پیاده میشیم. مقصد اول باغ ژاپنیه. جلوتر شاتلهایی (اتوبوس مانند هایی که پهن و پر از صندلی هستند و شیشههای بلند و بزرگ دارند) برای رفتن به باغ ژاپنی وجود داره. سال ۱۹۴۵ بعد از فاجعهی هیروشیما، ژاپن، نیروهای خودش رو از مالزی خارج میکنه. و مالزی که تحت استعمار ژاپن بوده، آزاد میشه. سربازهای که توی مالزی زندگی میکردن با خروج نیروها، به این تپههای برجایا فرار میکنن. باغ ژاپنی محصول اون دورانه.
پایین پلهها یک مجسمه از دستیه که یک نیلوفر آبی رو به سمت بالا گرفته. ما توی ژاپنی خونده بودیم که دلیل تقدس نیوفر برای برای بوداییها در اینه که ریشهاش در لجنه اما وقتی باز میشه به روشنی میرسه (گلبرگهای نیلوفر که سفیدن رو به آفتاب باز میشن در حالی که ریشههای نیلوفر توی آب و مرداب لجن قرار دارن. طوری که انگار از کثیفی و تاریکی به روشنی و سفیدی میرسه.).
چند صدپلهی کوتاه، نهایتا به زیباترین و سادهترین کلبهی ژاپنی منتهی میشه. پر واضحه که من ذوقزده مداااام عکس میندازم. چند خانواده از اندونزی همراه ما هستن. که عاشق بچههاشون میشم. بچهها انگلیسی نمیدونن. به گوشی اشاره میکنم و لبخند میزنم. یه وضوح بهم اعتماد میکنن و دواطلبنه میان که ازشون عکس بگیرم. حتی یکیشون اون سه تای دیگه رو هم صدا میکنه تا من از بچههای کیمونو پوشیده عکس بندازم.
کیمونوها روی جالباسی آویزونه و ما میتونیم کیمونو هم بپوشیم (پیداست که من با کله این پیشنهاد رو قبول کردم). خانم مالایی کمک میکنه تا کیمونوها رو ببندیم (در مورد اجزای لباس ژاپنی یک بار بعدا باید پست بگذارم. درسته ژاپن نرفتم اما تا حالا چندین یوتیوب دیدم در موردش :دی و زییاتی رو میدونم که اگر مرور نکنم یادم میره حتی). یه خانوم دیگه کمک میکنه موهامون رو ببندیم، اگر دوست داریم. خوبیش اینه که مسلمونن و حجاب و اینها رو رعایت میکنن و میشه راحت بود.
مسیر برگشت از همه دور و جدام. همه هر از گاهی غر میزنن که تنها نیا. من اما برای تنهاییم دلیل دارم. میخوام دور از سر وصدای بقیه از صداهایی که از ته دره میاد فیلم بگیرم. جیرجیرک؟ نه این نیست. اولین باره اینها رو میشنوم از نزدیک. انگار صدای روح باشه. صداها خیلی سرد و خیلی نمناکن. دوست دارم بدونم همین الان وسط اون جنگل توی دره چی داره این صداها رو تولید میکنه؟ خدایا دقیقا چی؟ دیدنشون باعث میشه که فکر کنم هیچ ذرهای از دنیا هم نیستم. من هیچوقت اینقدر از نزدیک طیعت رو تجربه نکردم. اما حس میکنم واقعا حسش میکنم. چشمم پر اشک میشه وقتی میبینم اینقدررر من هیچی نیستم و اینقدر زیباست. اونقدر این حس عمیقه که باعث میشه فکر کنم شاید خاک بودم یا درخت قبلا. یا یکی از این سربازهای ژاپنی. ( کاش این آخری نوبده باشم علیرغم ژاپنی بودن بازم دوست ندارم سربازی بوده باشم در یک کشور تحت استعمار. حتی اگر بهاش رو پرداخته باشم.)
شاتل برمیگرده و همسفر مازنی با همون گویش خودش شعر میخونه و دست میزنن همه. اندونزیاییها و چینیها خیلی خوششون میاد و همراهی میکنند. استاپ بعدی دهکدهی فرانسوی هاست. سنگفرش الهامی از شانزلیزه و خیابونها شبیهسازی شدهی خیابونهای قدیمی پاریسند. میدون اصلی دهکده دنس پرفرمنسی هست که لغو میشه و حسرتش میمونه. همه چیز خیلی قشنگه اما به وضوح اونقدر که هنوز مملو زیبایی پلههای منتهی به باغ ژاپنی هستم درگیر این صحنه نمیشم.
فاز عصر با معبد چینیها شروع میشه. معبد توی کوهه. پله میخوره تا اون نقطهی دورو کور از کوه اما با تلهکابین میرن بالا مسافرا. این تلهکابین رو لیم گوهتونگ بای ساخت کازینو میزنه. چینی ها در واقع از بیشترین طرفدارای قمارن. زمانی که آقای لیم تصمیم میگیره سه ساخت قمارخونه در مالزی، در مالزی هیچ قمارخونهای نبوده چون کشور مسلمان هست. نخست وزیر وقت بهش اجازه نمیده. اما دو دوره ی بعد آقای مهاتیر محمد به شوخی بهش میگه که برو تو کوه بساز! لیم هم شروع میکنه به ساختن کازینو در کوه. به مرور این کازینو بزرگ و بزرگتر میشه(بزرگترین کازینوی شرق آسیاست)، تله کابین کشیده میشه، بزرگترین هتل روی نوک کوه ساخته میشه (طوری که از پایین که نگاه میکردیم طبقههای بالای هتل عملا زیر مه و ابر غلیظ بود.) هتل ده هزار! اتاق داره! و به قدری بزرگه که کلی داستان هم واسش ساختن. مجموعهی گنتینگ شامل مرکز خرید، هتل و کازینویه. ورود به کازینو برای بازدید آزاده. اما باید بالای ۲۱ سال داشته باشی. سه بار پاسپورتم رو چک میکنن و هی میپرسن چند سالته؟ چند سالته؟ ( که خب این نشون میده خداروشکر خوبی چیزی موندم. :دی) داخل کازینو عکس میگیرم مسوال یکی از میزها میاد الای سرم وایمیسته و میگه که پاک کنم فیلم و عکس رو. قبل ازین فقط انها رو تو فیلمها دیده بودم. محیط بزرررررررگ و عجیبیه خیلی حسرت میخورم که عکسهام رو پاک میکنه. دور میزها جمعیت خیلی زیااادی جمع شدن و در حال شرط بستنن. یک بخش از سالن تابلوهای زرگی مثل سالن بورس روی دیوار زده شده و یک عدهی کثیری زیر این تابلوها خیره به مانیتورهای جوشون نشستن و سخت توی فکرن. خیلی محیط غریبیه.
اما معبد چینیها بخش جالبتری هست. هفت مرحله از جهنم رو روی پلههایی که اسمش هست A journey to enlightement کامل پیاده سازی کردن. عقیدهی بوداییها اینه که در هر کدوم از این هفت مرحله یک سری از گناهها مجازات میشن و در نهایت با شروع دروازهی بهشت عدهای که باید مجدد متولد بشن، مجدد متولد میشن و عدهی دیگه وارد بهشت میشن. این این مسیر مجسمهی بودا قرار داره که روی نیلوفر آبی نشسته. معماری بینظیره و من مجذوب برج مخروط مانندی که در واقع قبرستون چینیهاست ( مح نگهداری خاکستر چینیها.) به من اجازه نمیدن که وارد بشم اما. از بقیه جدا افتادم. از بالای تپهها معبد به پایین درهها نگاه میکنم. چشمام میسوزن. چشمام خیلی میسوزن. من راحت تحت تاثیر قرار میگیرم این یکی از مشکلات آدمهایی مثل منه، اما این ارتافع و عظمت هر قلبی رو تحت تاثیر قرار میده. مسیر برگشت از گنتینگ با تهکابینه. هوا کاملا تاریکه و هوا به شدت مه گرفته و ابری. زیر پا فقط تاریکیه مطلقه از نوک بلندترین درختها هم خیلی فاصله است. چشمهام رو میبندم یکم.
( بزرگترین دیزنیلند دنیا در همین ارتفاعات در حال ساخته شدنه. که با اعلام توسعهیافتگی مالزی قراره ازش پردهرداری بشه. نکتهی جالبی که در مورد مالزی رام وجود داره اینه که من میدونستم بین کشورهای مسلمان جلوتر از بقیه حرکت می کنه اما این رو نمیدونستم که همهی این پشرفتها محصول همین از ۱۹۵۰ به بعده. در مورد ٰژاپن هم همینطوره.)
+ تو اتوبوس برگشت چراغها خاموشه تا همه استراحت کنن. من بیدارم و غزاله کنار دستم. با گوشی هر چی یادداشت کرده بودم رو مینویسم. روز اول قول داده بودم همهاش رو بنویسم. حالا تو اتوبوس همهاش رو مینویسم. خیلی چیزها هم از قلم میفته. کار دکتر مونده واسه شب. نمیدونم چی میخوام تحویلش بدم. ژاپنی کنسل شده برای این سفر بیوقت. سنس تو پیامش گفته نگرانم عقب بیفتی. من از همه چی عقبم. دونه دونه چیزهایی که ازش عقبم رو میشمرم. میگذرم از خودم. میپرم از خودم. باید بزرگ شم و خودم رو نبینم. همیشه آخرش دلتنگیه. جنگلهای پر و انبوه و تاریک زیر تودههای مه غلیظ از پیش چشم میگذرن و من نوشته رو سیو میکنم برای وقتی که رسیدم به اینترنت. چشمم باز میسوزه انگار.
+ من هی میگم این چینیها زیبان. این کرهایهای همسایهی ما بانمکترین چهره رو دارن مامان میگه بد سلیقهای چیزی شدم :| میگم نه من الان عظمت در نگاهمه نه در چیزی که به آن نگاه میکنم.
+ دوربین خوب از ملزومات سفره. من عکاسی چیزی نیستم اما ذوق دیدن قشنگیها رو دارم. به کرات امروز ازینکه توان (دوربین) و هنر (عکاسی) رو ندارم تاسف خوردم.
+ عکس دوستهای اندونزیایی قشنگم ( پارچهی کیومونوی من خیلی قشنگتر از مال بچهها بود :دی) :


