خرید بک لینک
تو سفر سه تا چیز رو باید دید/تجربه کرد :زندگیعادی و موسیقی مردم / غذاهاشون / اماکن دیدنیشون. بقیه هر چی هست (اگر چیزی هست البته)مزخرفه. این شعار اصلی هر سفری باید باشه و من خیلی باهوشی چیزی هستم که این شعار رو ساختم.

بخشهایی از ۲۴ - ۲۵ مرداد

+ مالزی پره از آدمهای چینی. محلهی چینیها اولین جاییه که میریم. یه بازاری شبیه مثلا بازار شاهعبدالعظیم. بنداز بنداز عجیبیه. جنسی که ۱۰۰ رینگت میدن رو میتونی با چهل رینگت بگیری بیای بیرون. بعضیها اینقدر ایرانی دیدن دیگه فارسی بلدن با لههی چینی بامزهای سلام میکنن و هی میگن بسیار ارزون بسیار ارزون. راه میرم از همهشون عکس میندازم. حاشیهی محله ماشینهای فروش مواد غذایی واستاده. کلی اصرار میکنم که بشینیم جاجانگ میون تست کنیم (مطمین نیستم که چیه ولی ازین غذاهای کرهای-چینی باید باشه :دی) یا کیک ماهی. اصرار من با انکار مواجه میشه چون تو سفر باید بیشتر مراقب سلامت خودمون باشیم :| میگم بابا اصلا زشته ما غذاشون رو تست نکرده بریم ها! خندهداره! اما کسی به من یا غزاله گوش نمیده و غرفهها پشت سر هم عوض میشن. از مسول یه غرفه اسم آلبومی که داره پخش میشه رو میپرسم گوشیم رو میگیره واسم تایپ میکنه latin song میگه این رو تو یوتویب سرچ کنم. انترنت ندارم. وقتی میرسم محل اقامت و سرچ میکنم آلبوم رو پیدا نمیکنم. خیلی خوب بود ولی. خیلی. میوههای استوایی خیلی جالب و خیلی متفاوتن. منگوستین، رامبوتین و دوریان و دراگون فروت میوههایی هستن که من امتحان میکنم. منگوستین مثل خارپشت میمونه کاملا. توش مثل آلویه وراست و یک هستهی بادوم شکل وسط حالت ژلهای داره که خیلی خوشمزه است. رامبوتین ترش و شیرینه و خوشمه است. دراگون فروت سرخابیه و دونههای ریز داره مثل کیوی. دوریان بوی خیلی تندی داره. باید اول تستش کنی تا ببینن میتونی خوردنش رو تحم کنی یا نه بعد میشه که بخریش. بوش اینقدر تنده که هیچکس نزدیکش هم نمیشه اما آقای م که لیدر هست میگه خودش عاشق این میوه است. آوردن این میوه توی اماکن بسته و عمومی به خاطر بوی تند ممنوعه! که خیلی جالبه.

کارخونهی شکلات جاییه که از درخت کاکائو گرفته تا ابزارهای ساخت پودر ، از میوهی کاکائو، از گذشته تا الان رو برای تماشا گذاشتن و آخرش هم یه استور هست برای خرید انواع کاکائو و قهوه و جنسینگ تولید همونجا. بالای سردرش نوشته چاکلت ورلد. ازونجایی که تمام مالزی پر از چینیه اینجا هم تمام کارکنان و پرسنل چینین که خیلی بامزه و دست و پا شکسته فارسی میدونن و نقاط جلب ایرانیها رو هم خیلی خوب بلدن. مثلا اشاره میکنن مامان، بابا خیلی خوشمزه!سه تا یکی فری. منظورش اینه که سه تا بخر یکی رو مجانی ببر.

+ عکس میگرفتم از برجهای دو قلو. از پشت یک نفر بغلم کرد. تقریبا سکته کردم. بگرشتم یه خانم چینی با لهجهی خیلی شیرین انگلیسی و بیشتر با اشاره بهم میگه که میتونم ازشون عکس بگیریم. من کاملا از ذوق مرگ شدگی وا رفتم، همزمان فکر میکردم که واااو همین الان یک چینی (که میتونست یک ژاپنی باشه) من رو بغل کرد!! :)) ازشون عکس میگیرم و کلی ازم تشکر میکنن. تقریبا بدو بدو میرم که برای بقیه تعریف کنم. به خودم میام میبینم خلی چیزی شدم.

+ عبدالرحمان پوترا اولین نخستوزیر مالزیه. که لقب پدر گرفته از مردمش. از شش نخستوزیر مالزی چهار نفرشون به خاطر خدمات شایستهای که کردن ( کیس هر کدوم از نفر قبلی برام جالبتره.)از سمت مردم لقب پدر گرفتن. پوترا به خاطر استقلال مالزی و خارج کردنش از مستعمره بودن ۳۱ آگوست ۱۹۵۷بقیه رو هم حوصله ندارم بنویسم. جایی خارج کوالامپور هست که پایتخت سیاسی مالزیه. المانهای مهم کشورهای دیگه رو توی این شهر پیاده سازی کردن. از پل خاجوی اصفهان تا پل سنفرانسیسکو. خیلی چیزهای جالبی در مورد ساختمونهای اطرافش هست من جمله وزارت دفاع از زنان! از کارهایی که توی این وزارت انجام شده غیرقانونی شدن چندهمسری برای مردهاست. طوری که اگر مردی همسر دوم داشته باشه بچههاش حق تحصیل نخواهند داشت!

+ یکی از پلها شبیه سازی شدهی پل آرزوی فرانسه است. منتها اینجا هچیکس حق نداره به پل قفل ببنده. حاشیهی پل گلهایی کاشتن که اسمش یادم نیست :دی گلهای فرانسوی سه روزهای که هر سه روز یکبار تمام گلبرگهاشون میریزه و دوباره گل میکنن ( تداعیگر آرزو نیست؟ به نظرم هست.(لبخند) اما انگار تداعیگر مرگه). میگن هفت قدم که بذاری روی این پل آرزوت برآورده میشه. برای همین یک عالمه ادمی که میخوان آرزوهاشون بٰآورده بشه میرن روی پل و هفت تا قدم میزنن! پسر بچهی بانمک و نازی که همراهمونه میگه من PS4 آرزومه :دی و من دلم میخواد بغلش کنم محکم این پسر عزیز و آرزوش رو.

+ روی پل عروس و داماد چینی با لباس عروسی (که لباس عروسی چینیها قرمز رنگه) واستادن و صحنهی نزدیک به غروب رو دو برابر باشکوه کردن اینقدر که آرامش و وقار هنری دارن توی رفتارشون.

عکس ناقص الخلقهای با اجازه ازشون میگیرم. اینقدر بامزه و دوست داشتنین که پیشنهاد میدن حتی باهاشون عکس بندازیم. خیلی عروس خوش اخلاق و خوشبرخوردی بود. ضمنا دو تا از زیباترین چال گونههای دنیا رو روی صورتش داشت که باعث میشد معصومانگی خاص شرقیها که در صورتش بود در شیطنت ملایمی ضرب بشه و جلوهی باشکوه تصویر رو برای چشمهای پر از ستایش من چندین برابر کنه. طوری که برای چند دقیقه فکر کنم اونقدر مسحور پل و زوج جوان و غروب آفتابم که انگار برای تمام بقیهی عمرم میتونم به همین کار ادامه بدم.

( البته فقط چند دقیقه این حس میمونه و برای بقیهاش یاد آرزوهام و هفت قدمم افتاده بودم و تمام پل رو رفتم تا به جای هفت قدم هفتاد قدم برداشته باشم! :دی و کلی از زوایای مختلف و پلهها عکس گرفتم. یکی از علایق من همیشه پلههاند. یک شاعرانگی خاصی دارن. هر پلهای که میبینم چون پله است فارغ از دونستن چند و چون ماجرا یک ضرب عاشقش میشم.)

+ آرزوهام بینشون PS4 نیست. آرزوهای من مال من نیست. هفت قدم اول اصلا به خودم فکر نمیکنم. سعی میکنم یادم بیارم از بین صحبتها. هی موقعیت رو تصور میکنم. فکر میکنم آرزو آرزو آرزو؟ نمیدونم. اه لعنتی! نمیدونم؟!؟ مطمینم در موردش صحبت کردیم. هر چی گزاره یادم میاد خیلی جنرالتر ازونه که آرزو باشه. شاید آدما فقط برای خودشون میتونن آرزو کنن. شاید آدما نباید آروهاشون رو بگن. مث خوابهای خوب. مثل رویاهای شیرین. شاید آدما باید برای خودشون آرزو کنن و برای بقیه فقط میتونن دعا کنن؟ هوم؟ اگر الان مینو اینجا بود و میخواست آرزو کنه چی آرزو میکرد؟ من بهش میگفتم چه جور آرزوهایی خوبن؟ آرزو خوب و بد داره؟ بلافاصه فکر میکنم آرزو چه فرقی داره با رویا؟ رویا آرزوییه که غیرقابلدسترسه یا برعکس؟ رسیدم آخر پل. هفت قدم و هفتاد قدم که هیچ. پل بلند بود و من تند قدم زدم. نشمردم چند تا شد. اول زمزمههای ذهن دلتنگ میشم. بعد غمگین و دست آخر حس سنگینی دارم از این به خودآمدگی یکهو!!! دارم فکر میکنم این «یکهو» بودنش دلیل بر اینه که این فکر ناخودآگاه یا خودآگاه همهاش در ذهنم بالا و پایین میشه و مسخره است که من شمار سلفتاکهام رو در میارم چون در واقع مدام فکر کردهام حتی وقتهایی که فکر کردهام که فکر نکردهام هم اصلا فکر میکردهام. وقتی پل به انتها میرسه و روی پلهها وایمیستم به غروب آفتاب با ملاحظه لبخند میزنم و فکر میکنم. آرزو کردم همهی آرزوها برآورده شه. پشتبندش از کاینات عذرخواستم که دقیقتر از این هیچی برای گفتن ندارم.

* بخشی از شعر پل الوار. بدون ربط به پست و با ربط به بندی که در تقدیرش نبود که بنویسمش.

پ.ن : وقتی ضامن ارت پریز رو با خودکار پایین نگه داشتم تا دو شاخه توی سه شاخه جا بگیره، فهمیدم آدم بالاخره راهش رو پیدا میکنه. من راهش رو پیدا کردم.

برچسب: نام,زندگی,هرگز,مگو,هرگز, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:57

صفحه بندی