خرید بک لینک
+ وقتی که بالاخره مستقر میشیم ظهر شده به وقت اینجا. هوا خیلی گرفته است و مدام بارون میباره. دلم خوشه به این بارون. همه خوابیدن. من مثل دیشب بیدارم. کم خوابیدم. یا دعاهام رو میخوندم یا کتاب اون هم با نور کم سوی گوشی. وقتی بالاخره تمام شد تصرف عدوانی. هر چه قدر خوابیدم، خواب میدم «استر»م* و از اینکه رنج میکشم ناراحت بودم/ رنجشم برای استر به حدی بود که حس خفگی میکردم بعد از اتمام کتاب. (استر شبیه هیچکس نبود هرچند.) اما فکر میکردم باید تحمل کنم. یک ساعتی خوابیده بودم شاید که بیدارشدم. تشنهام بود و ساعت سه و نیم شب. هوا تاریک و همه ساکت. کورمال کورمال با چشمهای نیمه باز خودم رو رسوندم و از مهماندار یه لیوان آب گرفتم. نشستم و سرم رو چسبوندم به دریچهی پنجره که تا نیمه بازش کرده بودم و به تاریکی مطلق خیره شدم. حالا چشمم عادت کرده بود و ستارهها رو میدید. خوشحال بودم که استر نیستم. خوشحال بودم که خواب هم نیستم. خوشحال بودم که چیزهایی توی آسمون اینقدر روشنن. بالشت از پشت سرم برداشتم. دو تا بالشت رو گذاشتم رو هم و تکیه دادم به شونهام. آروم سر غزاله رو هل دادم رو شونهام و دعاهام رو خوندم همینطور هی ذکر هی ذکر. جای خوندم اخیرا که ذکر گفتن ذهن آدم رو بیدار نگه میداره. میخواستم ذهنم اینطور باشه. فکر کردم به کتابم. به اینکه نباید می خوندمش. به اینکه کجا هستم. به نفسهای خسخسدار بچهی پشت سرم، به دوست همکلاسی سابقم که ردیف جلوی من سردش شده بود و ملافه رو باز نمیکرد روش بکشه و همهی اینها رو می نوشتم توی ذهنم. همه رو!

+ ایرانیهای به مقصد رسیده با قبلیها قابل مقایسه نیستند. اینجا هیچ سایتی فیلتر نیست. این دو تا تفاوت عمده است که به چشم میخوره. دو تا گزاره که توی سر من میاد همزمان.

اذیت میشم میبینم به این آزادی غشغش میخندند و ازش صحبت میکنند. من احترام میذارم به این آزادی و از همهی جورواجوری مردم اینجا جدا لذت هم میبرم. اما شنیدن صحبتهای هم وطنهام و سطح شوخیهای رد و بدل شده مدااام حول این موضوع که چه قدر خفنیم که اینطوریم، اذیتم میکنه. بیرون بارون میاد. نگاه میکنم از پنجرهای که خیلی از ما دوره و لبخند میزنم. چه حالتی بهینه بود برای مردم؟ که ازین آزادی اینقدر ذوق نکنیم و و از نقطهی مقابلش اینقدر به سطحی بودن کشیده نشیم؟

+ شجاعتم رو جمع میکنم از آقاهه سوال بپرسم. مامان اینا قبل ما رفتن بالا. آقاهه خوشحال میشه انگلیسی حرف میزنم شروع میکنه کلا با من حرف زدن و شرایطمون رو توضیح میده. لهجهاش غریبه مال منم حتما برای اون غریبه. اما زود عادت میکنم و کنار میام. اولین باره دارم از زبان دونستنم داوطلبانه و یک جای غریبه استفاده میکنم. خوشحالم که خودم شروع کردم. سر وصل اینترنت غزاله میاد جلو میگه آفرین بذار منم امتحان کنم. بیرون هنوز بارون میاد.

+ دوباره همه خوابن. مسیر طولانی بود. من باز بیدارم و مینویسم. زمان میگذره. دیگه ساعت شش شده. سیستم کلید پریزا با ما فرق داره. دارم بیشارژ میشم و نمیدونم سوکت ادپتر دارن که تبدیل کنه اینا رو یا نه. حالت متناقضی دارم. هنوز هم استر زنده است. کتاب رو با دقت رو میکنم ته چمدون و بهش فکر نمیکنم. هیچ شباهتی به زندگی هچکس نداشت این کتاب. اما چرا اینقدر تونست ناراحتم کنه؟ چرا استر آدم ایدهآلی بود که ایدهآل نبود؟ بیرون هنوز بارون میاد. لپتاپ دیگه داره خاموش میشه. دارم فکر میکنم خیلی وقته خیلی کم میخوابم.

+ در یکم رسیدن هستم و انتظار. همیشه همینطور بوده. بیرون بارون میاد. خداروشکر. من تو بارون همیشه ور سانتی مانتال روحم بیداره. برای همین دلتنگم انگار. قشنگه.

* قهرمان زن داستان.

برچسب: یکم,سفر,همیشه,رسیدن,است,انتظار, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:57

صفحه بندی