+ ایرانیهای به مقصد رسیده با قبلیها قابل مقایسه نیستند. اینجا هیچ سایتی فیلتر نیست. این دو تا تفاوت عمده است که به چشم میخوره. دو تا گزاره که توی سر من میاد همزمان.
اذیت میشم میبینم به این آزادی غشغش میخندند و ازش صحبت میکنند. من احترام میذارم به این آزادی و از همهی جورواجوری مردم اینجا جدا لذت هم میبرم. اما شنیدن صحبتهای هم وطنهام و سطح شوخیهای رد و بدل شده مدااام حول این موضوع که چه قدر خفنیم که اینطوریم، اذیتم میکنه. بیرون بارون میاد. نگاه میکنم از پنجرهای که خیلی از ما دوره و لبخند میزنم. چه حالتی بهینه بود برای مردم؟ که ازین آزادی اینقدر ذوق نکنیم و و از نقطهی مقابلش اینقدر به سطحی بودن کشیده نشیم؟
+ شجاعتم رو جمع میکنم از آقاهه سوال بپرسم. مامان اینا قبل ما رفتن بالا. آقاهه خوشحال میشه انگلیسی حرف میزنم شروع میکنه کلا با من حرف زدن و شرایطمون رو توضیح میده. لهجهاش غریبه مال منم حتما برای اون غریبه. اما زود عادت میکنم و کنار میام. اولین باره دارم از زبان دونستنم داوطلبانه و یک جای غریبه استفاده میکنم. خوشحالم که خودم شروع کردم. سر وصل اینترنت غزاله میاد جلو میگه آفرین بذار منم امتحان کنم. بیرون هنوز بارون میاد.
+ دوباره همه خوابن. مسیر طولانی بود. من باز بیدارم و مینویسم. زمان میگذره. دیگه ساعت شش شده. سیستم کلید پریزا با ما فرق داره. دارم بیشارژ میشم و نمیدونم سوکت ادپتر دارن که تبدیل کنه اینا رو یا نه. حالت متناقضی دارم. هنوز هم استر زنده است. کتاب رو با دقت رو میکنم ته چمدون و بهش فکر نمیکنم. هیچ شباهتی به زندگی هچکس نداشت این کتاب. اما چرا اینقدر تونست ناراحتم کنه؟ چرا استر آدم ایدهآلی بود که ایدهآل نبود؟ بیرون هنوز بارون میاد. لپتاپ دیگه داره خاموش میشه. دارم فکر میکنم خیلی وقته خیلی کم میخوابم.
+ در یکم رسیدن هستم و انتظار. همیشه همینطور بوده. بیرون بارون میاد. خداروشکر. من تو بارون همیشه ور سانتی مانتال روحم بیداره. برای همین دلتنگم انگار. قشنگه.
* قهرمان زن داستان.