خرید بک لینک

سال 39. رفتم آقا. توتستان بود بغل خونه ما. نزدیک خونه ما. آمدیم طناب... تاریک بود. طناب را هر قدر مینداختیم گیر نمیکرد٬ یک مرتبه انداختم گیر نکرد، دو مرتبه انداختم، گیر نکرد، سومی٬ آخر خودم رفتم بالا. رفتم بالا طناب را گیر دادم٬ دیدم آقا یک چیزنرم خورد به دستم. توت بود. چه توت شیرینی... شیرین بود. اولی را خوردم. دومی راخوردم. سومی را خوردم. یک وقت دیدم هوا داره روشن میشه. آفتاب زده بالای کوه رفیق. چه آفتابی! چه منظره ای! چه سبزه زاری! یک وقت دیدم صدای بچه ها میاد. بچه ها مدرسه بودن. آمدن دیدن من توت میخورم٬ گفتن آقا درخت رو تکون بده. ما هم درخت رو تکون دادیم. اینا خوردن. اینا خوردن من کیف میکردم. خوردم بله. یه خوردهام ما جمع کردیم. آمدیم تو خونه. خانوم ما هنوز از خواب بیدار نشده بود.
آمدیم یه خورده هم دادیم به اون. اون هم خورد. اون هم کیف کرد. آقا یه توت ما را نجات داد. یک توت ما را نجات داد.
توت رو خوردی و خانوم هم توت رو خورد و همه چی ام خوب شد!؟
خوب؟! خوب نشد. فکرم عوض شد. البته که اون ساعت خوب شد، ولی فکرم عوض شد حالم عوض شد.

...

از مزهی گیلاس میخوای بگذری؟ من رفیقتم میگم نگذر!

طعم گیلاس، کیارستمی

اولینی بود که دیدم از کیارستمی. خیلی برام جالب بود. خیلی به دلم نشست اون موقع. خوب یادمه که وقتی میدیدم اصلا ناراحت یا ناامید نبودم مثل شخصیت اصلی داستان! ازین نظر که به دل نشستنش ربطی به هماهنگی با شخصیت اصلی نداشت اصلا. نه! این نبود. یه چیزی توی لحن آقاهه بود. که باعث شد چند بار ببینم. و بعد از اون چندین و چند بار بنویسم در موردش. یک سالی بعد که تو سایت NHKworld ساکورا رو دیده بودم، برگشتم دوباره طعم گیلاس رو دیدم. و بعد اون شب همه چیزم ساکورا شد. چون ساکورا شکوفهی گیلاس بود و بعد گیلاس به مثابه نماد واقعی از زندگی. ساکورا اینجوری بود که بود. حالا هم رادیو دیالوگ گوش میدم و یادم میاد همه اش.

برچسب: چرا,«ساکورا»؟,برای,طعم,گیلاس, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:57

صفحه بندی