اگر میخواستم به راحتی فضای رئالیستی اوضاع الآنم رو میکشوندم به یک فضای سانتی مانتال غیررئال. درست مثل اینکه زندگی هیچ چیز جز یک بریده از خواب نیمه شب تابستان نباشه. نخواستم که نکردم.
صدای پنکه، صدای خروس همسایه، صدای نفسهای غزاله اینها چیزهاییه که میشنوم، طلوع میشه. صدای طلوع رو هم میشنوم.
برای طلوع یک صبح بیش از حد هوشیارم.
+ مینو، باید با تو صحبت کنم. فکرم از فکری که شبیه هیچ فکری تا الآن نیست، سرریز شده. مرض کم حرفی گرفتم؟ چرا حتی به بچه ها هیچی نگفتم؟ شبیه خودم نیستم.
+ مدرسه که میرفتم همیشه روز تولد حضرت معصومه(س) هدیه میگرفتم. بچه ها میگفتن انصاف نیست تو هر وقت که پای هدیه میرسه از اسم دومت استفاده میکنی، منم همین فکر رو میکردم که وقتی موقعیت مکانیم تغییر کرد به هیچکس نگفتم اسمم هاله است، گفتم معصومه ام(بماند که هم اسمی سختی بود از جهت دور بودن من از کلمه ی معصوم). به هر تقدیر دیگه الآن فکر کنم حق دارم به خاطر این هم اسمی تشویق بشم. نه؟ (لبخند)
برچسب: طلوع,
نویسنده: سارا حسینی