جمعه 27 تیر 96
از صبح گرفتهام. هوا خیلی گرم و خیلی خیلی شرجیه. مجموعهی سان وی لاگون، متشکل از چندین شهربازی برنامهی امروزه. که برای پارک آبی و سرسرهها و جاذبههای آبیش شهرت داره. کلمات قلقلک دهندهاند. هر جور حساب کتاب میکنیم با حجاب ممکن نیست. آپشنهای مختلفی اونجا هست. میشه با لباس رفت. یا با مایوی اسلامی! اما در نهایت همه یک جورند و ما چندان راحت نیستیم. هی میگیم بیخیال این برنامه بشیم اما برای اصرار مهدی برنامه کلید میخوره.
+ توی اون گرما و هوای فوق العاده شرجی و سر درد علیحدهی من هی فکر میکنم خدایا چی میشد مثلا من هم مرد بودم؟؟ راحتی بیش از انداهی آقایون اعصابم رو میریزه به هم : یه عده خانم عرب با روبند و پوشیه مشکی هستن فکر میکنم اینها چه قدر دل و قدرت دارن و حسودیم میشه. پایبندی به ارزشها سوای درست یا غلط بودنش، از قدرت نفر مقابل یا همچین چیزی حکایت میکنه.
+جالبترین بخش پارک همین طولانیترین پل معلق و بزرگترین ساحل موج مصنوعیه (این ها به هر چی "ترین" هست خیلی اعتقاد دارن این رو دیگه کامل میفهمم). رد شدن از روی چوب ها در حالی که زیر پات فقط آبه و پل تکون میخوره خیلی حس جالبیه. کنار ساحل یه عده چینی مسابقهی ساخت قایق دارن.
+ مجموعه متشکل از چندین شهربازیه. به اصرار مهدی وارد تونل بیست دقیقه ای وحشت میشیم. اول هر فاز تست میگیرن ازمون اگر تحملش رو نداریم از در خروجی میندازن بیرون. محمد مهدی همون قدم اول خودش میره بیرون. مسیر بیست دقیقه ای پر از آدم هاییه که گریم شدن . تاریکی مطلقه. الا به چراغ هایی که خاموش روشن میشن. هر بخش شکل متفاوتی داره یکیش شبیه یه بار چینی ه. که انگار آدما رو سلاخی ای چیزی میکنن اونجا :|| یکیش واگن متروئه. یا قلعه ای که آدمای در غل و زنجیر یهو میپرن جلو دستشون رو دراز میکنن سمتت و میان تو صورتت! جایی دیده بودم که بدترین نوع ترس، ترس از تاچینگه. وقتی نسبت به تاچ شدن دچار ترس شدی خیلی سخت درمان میشی. مسئول اول مسیر برامون توضیح میده که ادمهای گریم شده، شما رو تاچ نمیکنن فقط نزدیکتون میشن پس شما هم سعی نکنین اذیتشون کنین. یه پسر جوون اسپانیولی پشت سرمونه که علاوه بر زامبی های مسیر، اون هم هر از گاهی می ترسونتمون :|| بیست و چند دقیقه که تمام میشه و خارج میشیم حس میکنم چه کار بیخودی بود. جلومون یه پسر و پدر چینین. پسر هشت سالشه و اجازه میدن که داخل بشه چون در مقابل همه ترسوندن ها ساکته. اصلا به نحو خیلی عجیبی کل مسیر رو در سکوووت کامل پیش میره. تمام حواسم به این پسر کیوت و ساکته، فقط دست پدر رو فشار میده و در سکوت مطلق راه میره. طوری که فکر میکنم نکنه، نمیتونه صحبت کنه. درست توی آخرین پیچ که چاقو به دست یه زامبی طور میپره جلوش، آروم شروع میکنه به گریه کردن و وقتی خارج میشیم دیگه از شدت گریه دل میزنه!! میخوام برم آرومش کنم و به پدرش بگم خیلی بی فکره که بچه هشت ساله رو با خودش آورده همچین جایی. این بچه هنوز مرز تخیل از واقعیتش واضح نیست. به وضوح فقط یادگزفته احساسش رو بروز نده. این همه سکوت عجیبش در طول مسیر فقط اینطوری توجیه میشه. اما پدر در حالی که صاف کنارش ایستاده و به نقشه نگاه میکنه هیییچ کاری نمیکنه تقریبا. یکم لجم میگیره. آخه قوی برآوردن بچه به چه قیمتی؟؟ صورت بانمک پسر غرق در اشکه. هر چه قدر دور میشم برمیگردم پسر رو میبینم. این طور بزرگ کردنش آدم بهتری نمیکندش. اینجوری هیچکس قویتر نمیشه. این بچه نیاز داشت همون لحظه یک نفر بغلش کنه و بهش حس امنیت بده. قوی بار اوردن خیلی کار تحسین برانگیزیه اما هر نکته زمانی داره!
+ رو به راه نیستم. کم خوابیها کار خودش رو کرده. نصف سرم از درد میترکه. به خار بقیه است که دارم ادامه میدم. غزاله میخواد سفینه رو امتحان کنه. میگم الان حوصله هیجان ندارم اما کوتاه میام چون تنهاست. انصافا اونقدری هم هیجان زده نمیشم. اونقدر تجیزهات بالاست و اونقدر امنیت بالاست که نو سنس ات آل. شایدم من دارم حسهام رو از دست میدم. لپم رو از تو گاز میگیرم. و عینکم رو با اون یکی دست نگه میدارم که نیفته پایین.
+ اونقدررر بزرگه که تا چهار عصر فقط بعضی از بخشها رو میبینیم.
+ مرکز خرید سان وی رو شکل اهرام مصر ساختن، بزرگه. عرفهها متفاون و با سلیقه و با همهی المان های مدرنیسم کنار هم چیده شدن. طبقهی همکف، منطقهی محصور شده ی بزرگی از یخه. و میشه پاتیناژ کار کرد. خودشون هم کمک میکنن. اینجا اینترنت داره. خستهتر از اونم که دنبال خانواده راه برم. نشستم و اینترنتم رو وصل کردم. هیچی اینترنت خوشحال کننده نیست. غمگین بودم، غمگینترم میشم.
+ خاله م پیام داه و حالمون رو پرسیده. هر روز اینکار رو میکنه و همیشه هم از من میپرسه چون فقط من هر روز سعی میکنم با حوصله جوابش رو بدم، چون درک میکنم نگرانی چیزیه. خاله شروع میکنه به حال و احوال و تعریف کردنا. میگه خاله م حالش خوب نیست. میگه داره لباساش رو جمع میکنه بفرسته خیریه دیگه میگه یادگاری ازم نمونه بچههام اذیت شن!!! میگم آخه خاله جانم این چه ناشکری به درگاه خدا؟ ناامیدی ازخدا؟ من آدم خوبی نیستم. نمازمم قضا شده امروز. اعصابمم خورده. اونقدر که هیچ آدم متوکلی انیجوری نمیشه. اما کاش شما به جا ناامیدی و ناراحتی به خاله م روحیه بدین. یه سری جملات عادی و مسخره که وقتی عمیق بهشون فکر میکنی و خودت رو جای خاله م میذاری می بینی در واقع پوچن و بیفایده. سرم خیلی درد میکنه. خیلی. میگم خاله جان به مامان نمیگم هیچی با اجازه چون الان نمیتونه کاری کنه و ناراحت میشه فقط وقتی برگشتیم میگم. و خودم هم دعا میکنم. خاله میگه که آره حتما نباید بگی. و مکالمه قطع میشه. بیرون بارون میاد. فکر میکنم امروز هیچ کدوم از دعاهای چلهام رو هم نخوندم. فکر میکنم خدایا غروب جمعه همهجای دنیا غمانگیزه. خیلی غمانگیز!
* به تاسی از قصیدهی آبی خاکستری سیاه مصدق
+ میدونم با این همه کوتاهی خیلی پرروام که هنوز دعا هم میکنم. اما ... تو خدایی! تو خدا!
بعدنوشت :تاریخم همه ی پست های اخیر 95 بوده به جای 96!! گیر کردم یک سال پیش؟؟