خرید بک لینک
+ کلاش تشکیل نمیشه. سنس خیلی آدم باملاحظهایه با کلی عذرخواهی کلاس کنسل میشه،اینقدر کهآدم دلش میسوزه اینقدر متاسفه. گویا حالش خوب نیست. در هر صورت کنسل شدن چیزیه که ازش استقبال میکنم.

+ میریم امامزاده صالح.

+ بازار تجریش رو دوست دارم. بوی سبزیها و عطر میوههای تازه مستم میکنه، از زندگی سرشار. تصویر دکهی کوچیکی که تسبیح و مهر میفروشه زوم میشه توی چشمم و کلیک. عکسش موندگار میشه. دنبال این حال و هوا توی این دکه، توی این بازار، نزدیک امامزاده میگردم من.

+ کاملاً دل میدم به صحنه و آدمهای صحنه. هیچکس من رو نمیبینه. نامرییام. اما من همه رو میبینم. خوشحالم که نامرییام.

+ چادر سفید رو با دقت از بین چادرها انتخاب میکنم.

+ محمدمهدی لواشک به دست میاد سمت من که برای تو این رو انتخاب کردم. از نامریی بودن در میام. آدمهای نامریی لواشک نمیخورند.

+ امام زاده صالح، تابستون دو سال پیش سر راهم تا دانشگاه خواجه نصیر بود ( یک مقداری هم کج م رفتم تا برسم). یک مقداری که نگاه میکنم. چشمم خیلی میسوزه. + باورم میشه. باورت میشه؟ تو این رو میپرسی. من مقابلت ایستادم. ما با هم صحبت میکنیم. هیچ فاصلهای نیست. میلرزم. اینبار چون میترسم از بزرگیت از نزدیکت. حس میکنم دستت رو روی شونهام. بغض همهی روزهای قبل و بعد و الان میترکه.

+ ساکتم تو راه برگشت. معدهام کمی زقزق میکنه.

+ آفتابی لب درگاه شماست که اگر دربگشایید به رفتار شما میتابد.

+ غروب جمعه رو هم قدم زدم. قدم زدم. قدم زدم.

برچسب: نویسنده: سارا حسینی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:39

صفحه بندی