+ بعد سافاری من جزیرهی میمونها نمیرم. چون آقای م میگه میمونها از درخت میان پایین روی دستتون و اینا. درسته من از گربه خیلی میترسم اما تو معبد هندیها که میمون رو در از کمتر بیست سانتیمتری دیدم، فهمیدم با میمونها هم ارتباط خوبی ندارم. :||| اصلا هم ترسو نیستم.:/ آقای م هم میگه من خودم این بخش از تور رو نمیرم هیچوقت و آقای ر رو به جای خودش میفرسته. نشستم زیر سایهی درخت اینترنتگردی میکنم. تور لیدر چینی-مالاییمون هم همون اطرافه. آقای م میاد میگه بیا ببیرمت یه جایی نماز بخونی(بندهی خدا دیگه از ما هم نگرانتره :دی). بعد نماز میشینیم کمی صحبت میکنیم. میگه چطور بود مالزی؟ میگم خیلی خوب. من خیلی جنوب شرق آسیا رو دوست دارم. بالاخص ژاپن و کمی از ژاپن میگم. میگه عجیبه ندیدم تا حالا کسی اینقدر به ژاپن علاقه داشته باشه. میگم ولی من خیلی دیدما! آقا م هفت ساله که مالزی زندگی میکنه و معتقده که خیلی همه چیز عالیه اما اون هم دوست داره که جای دیگهای رو برای ادامهی کارش انتخاب کنه. میگه با این تجربههای هفت روز، به عنوان مقصد زندگی اینجا رو انتخاب میکنی هیچوقت؟ یکم فکر میکنم. قطعا نه! من کشور چهارفصل و هوای سرد رو ترجیح میدم. دوست دارم بعضی وقتا بارون بیاد بعضی وقتا خداخدا کنم بارون بیاد. بعضی وقتا از سرما بلرزیم یا گرما خفه شیم. همه چیز خیلی خوب و به قاعده و خاطرهانگیز بود. بعضی خاطرههای نهچندان خوب هم همهاش برای نامتعادل بودن خودم و دلم بود. نه هیچ عامل خارجی. این سفر پر بود از المانهای شرقی که برای من خیلی جذابن. اما نه! زندگی؟ نه!
+ تنها خانودهای که دیشب همراه ما نبودن، همون خانوادهای هستن که بیشتر از همه به ما شبیهن. دو تا دختر دارن که ارشد بهشتی و تهران میخونن. با اینها خیلی رفاقت داشتیم. دیشب عملاً جاشون خالی بود چون همهی اکتهاشون شبیه ما بود خیلی راحت بودیم باهاشون. امشب سر میز که خداحافظی میکردیم و آدرس و تلفن رد و بدل میشد عملاً حس کردم دوستای خوبی پیدا کردیم.
+ خانوادهی آقای ش هم خانوادهی دیگهای بودن که من به خاطر آرش و عرشیا (بچههاشون، آرش سه سال کوچکتر از محمدمهدی و عرشیا دو ساله بود) باهاشون دوست شدم. مامان هم چون به برای آلرژی عرشیا به مادرش آدرس دکتر دادن. محمدمهدی و آرش با هم صحبت میکردن اما خیلی کم در حد مسیرهای رفت و آمد فقط. همهاش فکر میکردم که خب من دوستترم با آرش تا محمدمهدی و اینکه محمدمهدی خیلی کم به کسی نزدیک میشه. مثلا کل امروز رو تو باغ من با آرش بودم و باهاش صحبت میکردم. آرش یک جوجههایی رو پیدا کرده بود پشت مسیر رفت و آمد که پرورش میدادن برای اینکه به عنوان غذا به مارها و خزندهها میدادن. آرش میگفت اینها خیلی گناه دارن که باید بمیرن. دقیقا راست میگفت هر چند همهی جوجهها میمیرن اما جوجههایی که برای مردن به دنیا میان حقیقتاً سرنوشت دلگیری دارن. من جزیره میمونها رو که نرفتم. در ادامهی مسیر آرش و محمدمهدی همدیگه رو همراهی کردن. تو راه برگشت اومدن گفتن میشه ازشون عکس بندازم. وقتی صدای خندهشون رو شنیدم. کلی ذوق کردم. بالاخره با هم دوست شدن. از دوستیشون یک عکس میمونه. و دست تکون دادنهای زیاد وقتی داریم از ماشین دور میشیم.
+ پروندهی این آدمها بسته میشه. اونجور نیست که بگم دلم تنگی چیزی میشه. اما خب به خیلیهاشون حس مثبت داشتم.
+ مامان اینا که تو مجموعهی آفاموسا میچرخن. من با یه دختری که نمیدونم کجاییه دوست میشم. ازش عکس میگیرم. عکسم خوب نمیشه اما با هم کلی قایمباشک یا هم قایم موشک بازی میکنیم. نیم ساعت بعد که دوباره میبینمش برام از دور بوس میفرسته. اون نمیفهمید چی میگم من. منم نمیفهمیدم اون چی میگه ولی واقعا کیف کردم از اینکه باهم اینقدر خوب ارتباط برقرار کردیم.
+ با آقای م که صحبت میکردم میگفت خانوادهی شما خیلی آن تایم بودین همیشه. خیلی برام تجربهی خوبی بود. کلی ذوق کردم.
برچسب:
نویسنده: سارا حسینی