میدونید رفقا واقعش نمیدونم چه لمیه که نسل پی نسل میاد و ما جماعت همچنان در نقطهی صفر روی مدار صفردرجه متوقف شدیم. انگار قرار نیست هیچ اتفاق تازهای ییفته گاه به تصور اینکه قدمی به جلو برداشتیم ذوقزده میشیم اما بعدش میبینیم فقط داریم درجا میزنیم...
گله از چرخ ستمگر بکنم یا نکنم؟
میخوای بکن، میخوای نکن.
شکوه از بخت بداختر بکنم، یا نکنم؟
میخوای بکن، میخوای نکن.
در گاراژ دلو وا بکنم یا نکنم؟
میخوای بکن، میخوای نکن.
ماشین عشقمو توش جا بکنم یا نکنم؟
میخوای بکن، میخوای نکن.
آه و فریاد بر افلاک بکشم یا نکشم؟
میخوای بکش، میخوای نکش.
دل دیوونه رو در خاک بکشم یا نکشم؟
میخوای بکش، میخوای نکش
...
(مدار صفر درجه، حسن فتحی، ۱۳۸۶)
+ دنیای وارونهی وارونهی وارونه و تغییر بین این همه وارونگی ممکن نیست.