+ دهم شهریور ۹۵ ساکورا متولد شد. تولدت مبارک ساکورا! فکر میکردم سر سال که برسه یک نامهی طولانی می نویسم از خودم به تو. از همهی راهی که با هم قدم زدیم. از اسمت که چطور انتخاب کردم (فکر نم صدبار نوشتم ازش). از اینکه چه قدر داشتنت این مدت برام خوب بود. چه قدر دلتنگ شدم، چه قدر خوشحال، چه قدر ناراحت، چه قدر پرشور و همهاش تو کنارم بودی. امروز پروندهی کلاس ژاپنی به علت رفتن سنس و فشار پایاننامه و شلوغی اوضاع دانشگاه و هزار و یک کار نکرده، تا نامعلوم مدتی (احتمالاً برگشتن سنس) برای من (به استثنای امتحان آذر ماه و قولی که دادم مبنی بر رها نکردن) متوقف شد. یادت هست روز اول کلاس یک ساعت دیرتر رسیدم چون ساعت رو اشتباه دیده بودم؟ یادت هست صبحهای جمعهی زمستون که از سرما میلرزیدیم چه طور با حلیم گرم میشد؟ نمیدونم راستی ساکورا هلیم درسته یا حلیم؟ دومی نه؟ یادته بعد امتحان اولین ترم چه قدر خوش گذشته بود و چه حس خوبی داشتم که بالاخره یک قدم به کاری که میخواستم انجام بدم نزدیکتر شدهبودم؟ :دی ساکورا آدم دلش برای همهی روزهای زندگیش تنگ میشه. اما همین که فرداها هستن تا جای دیروز رو بگیرن قوت قلبه خودش مگه نه؟ تو الان برای من خاطرهای. ژاپنی برای من خاطره است و کیه که قبول نداشته باشه آدم با خاطرههاش همونقدر زنده است که با امیدها و آرزوهاش؟
میخواستم از تو بنویسم. از منی که تو شدم، از ژاپنی که کلاً بهانه بود برای یک آدم متفاوت شدن، اما نه حوصله دارم، نه راستش علیرغم انتظارم، اونقدر ذوقی برای نوشتن! شاید چون تولدت مصادف شد با آخرین روز کلاس.
اما خب خوشحالم که یک سااال موندی و حرفهام رو شنیدی، خوشحالم کردی، آرومم کردی و بهم قوت قلب دادی! فکر میکنم با تو اندازهی کل عمرم صحبت کردم اصلاً. بودنت خوب بود! ممنونم! تولدت مبارک!
برچسب: ساکورا,
نویسنده: سارا حسینی
تاريخ: دوشنبه
13 شهريور
1396 ساعت: 0:01