خرید بک لینک

خوابم برده بود. بی هیچ کدوم از آداب و ترتیب معمول خوابیدن. خواب هم دیدم. خودم، خودم نبودم تو خواب. یکهو که از خواب پریدم از تصویر آدمی که دیدم خنده ام گرفت و دلم سوخت. دلم سوخت که اینقدر هوشیارانه خواب دیدم و خنده م گرفت که در این هوشیاری هم ملاحظات و من بودگی خاص خودم مشهود بود...

نوت مینویسد. پتو را تا کله بالا میکشد. کاش دوباره خوابش ببرد. صحنه تاریک میشود. صدای کولر، صدای تیک تیک ساعت، صدای منظم اما با فاصله ی شیرآب آشپزخانه که چکه میکند... [صداها هوشیاری و انتظار و تاریکی را عمق میدهند.]

برچسب: پرونده, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 0:01

صفحه بندی