خرید بک لینک

+ کلی امروز با دکتر صحبت کردم. خیلی رضایتبخش بود. پنج طبقه پله ( که درواقع نه تا نیم طبقه است :| ) من رو همینطور دنبال خودش کشوند با کیف سنگین و هی میخواستم بگم دکتر آرومتر، مردم دیگه. و انتظار هم داشت که من در همین حین جواب هم بدم. :| ولی خب یک خوبی دکتر همینه که ازین استایلهاست که یک لحظه آروم نمیشینه و وقت هم تلف نمیکنه. جالبن اینجور آدما به نظرم. ازونور البته این استایل بیش از حد خود- قبول داشتن دکتر رو، هر جوری بهش نگاه میکنم به دلم نمیشینه. با تاکید بر بیش از حد بودنش. :

+ شنبه باید برم دفاع آقای ع. اینقد گفتم خوش به حالش فکر کنم بندهخدا منفجر شه تزش تا شنبه به دفاع نرسه. :/ ولی دور از شوخی جدا امیدوارم دفاع خوبی داشته باشه. از خوبهاست واقعاً و موضوعش هم به کار من کمی نزدیکه. ایدههای حل متفاوته و کیسهای انتخابی ولی هر دومون هم همین بیوانفورماتیکه. وقتی فهمیدم آقای ع هم تو این حوزه کار میکرده کلی حسرت خوردم چرا از اولش باهاش صحبت نکرده بودم.

+ دکتر ا خیلی مریضه و این ترم درس ارایه نمیده. رو نیمکت نشسته بود جلوی فنی. پرستو میگفت سلام کردم نتونست جواب سلام بده دکتر. یک درس باهاش داشتم ترم یک. اما خاطرهانگیزترین درس دوران ارشد بود واقعاً. اینقدر که کار کردیم واسش و انرژیهایی گذاشتیم که بازخوردش رو هم دیدیم. خیلی متنوع. خیلی جذاب! از بیانرژی بودن امروز دکتر دلم گرفت واقعاً. جدا امیدوارم زودتر خوب بشه.

+ اینقدر امروز دانشگاه بودن، بهم انرژی کار کردن داد، که فکر کنم با یه شیب خوبی دوست-معمولی بودنش به نقطهی محبوبی معشوقی چیزی رسید!

+ خانم س مسئول آموزشمونه. خصیصهی بارزش خوشاخلاق بودنشه. (البته چون چهار سال ازمون بزرگتره فقط خیلی دوسته باهامون، بخشی از خوشاخلاقیش نشات گرفته ازینه) رفتم طبقهی نه بگم بابا این مشکل گلستان چیه؟ گفت دست من نیست که باید بری فلان جا. اما طبقهی نه کجا و فلان جا! کجا!! بدون اینکه من هیچی بگم خانم س گفت واستا زنگ بزنم واست خودت باهاشون صحبت کن. کلی ذوق کردم. هی رفت و برگشت این مسیر فرسایشه واقعا. خلاصه اینکه خب آدم هر کار میکنه وقتی اینقدر خوشاخلاق و کار راه بنداز باشه، خوبه دیگه. :ذوق

پ.ن: همهی فلسفههام (البته فقط فلسفه «بافین») و فکرهام ته کشیده. انگار ته بطری آب باشه. تکونش بدی هی یه قطرهقطرههایی بریزه بیرون اما با این قطرهقطرهها هیچ زمینی سیراب نمیشه که. نقطهای بود از امروز که به این فکر رسیدم واقعا که دیگه نمیدونم چی درسته، چی غلطه. دیگه نمیدونم پام رو کدوم وری بذارم کج نرفتم. اما الآن فکر میکنم شاید آزمون اینبار فقط توکله اسمش. نمیدونم واقعا. باید یه مدت طولانی بخوابم احتمالا تا برگردم به وضعیت سابقم. بعد این همه فکر کردن تهش رسیدم به اینکه خب باید توکل کرد شاید. عجب موجودیم من.

اضافهـنوشت : شنیدن این لینک.

برچسب: دانشجویانه, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 0:01

صفحه بندی