خرید بک لینک

رفته بودم مصاحبهی کاری. دنبال کار نمیگشتم یکی از آشنایان دور دانشگاه سابق من رو معرفی کرده بود. یک تماس تلفنی و من هم گفتم حالا میرم فوقش قبولم نمیکنن دیگه. اصلا فکر هم نمیکردم من بخوام قبول نکنم!! همهچیز خیلی بهتر از حد انتظارم بود. یک شرکت دانش بنیان با نیروهای جوان (و به ظاهر که بسیار مذهبی :) ). مدیر شرکت هم از اساتید برق دانشگاه خودمون بود. خانم مهربونی داشت و هر دو جدا اهل دل بودند. (انار چیده بودن از درخت و اصرار میکردند که بخور :دی ) و قبولم کردن! و اجازه دادن که تا جمعه فکر کنم که پروژه رو قبول میکنم یا نه. با هر شرزی که میگذاشتم. فقط یک روز میتونم بیام. کارمو از خونه انجام میدم. نیروی کمکی با خودم بیارم و ...

حالا من از صبح داغون بهم ریخته و شلوغ پلوغ شدم. نمیتونم تصمیم بگیرم چی بهترینه. یعنی بهترین اتفاقات هیچوقت در بهترین زمانها رخ نمیدن وگرنه احتمالا این دنیا میشد یوتپیایی که همه در تمام سالهای زندگی دنبالش گشتن. یک استرس بزرگ توی ذهنم ایجاد شده که من هیچوقت کار پروژهای جدی نکردم. یعنی یک کاری که شکستش خیلی مسولیتزا باشه انجام ندادم. اما یک ذوق هم توی ذهنم ایجاد شده که اگر همه چیز درست پیش رفت چی؟ مگر مدتها دلم نمیخواسته همچین موقعیتی داشته باشم؟ اون استقلال مالی چی؟ و آخرش که چی؟ بلعخره یک روز باید با این استرس کنار بیام شاید امروز اون روزه. بعد یک ور ایرادگیر ذهنم چشماشم رو محکم به هم فشار میده وجیغ میزنه که سااااکت من میخوام حرف بزنم. بعد ورمیداره میگه : وقت داری؟ معدل ارشد چی؟ دکتر م چی میگه؟ اگه نرسیدی انجامش بدی چی؟ اونوقت میخوای چیکار کنی؟ حالت خوبه؟؟

استاد راهنمام رو بلعخره انتخاب کردم. خیلی سخت میگیره کار سیمنار ترم بعد رو از همین الان شروع کرده. اگر نتونم از پس مسولیتهام بربیام خیلی راحت بهم میگه: تو هیچی نمیفهمی. منم آدم تاب آوردن این سه کلمه نیستم که بگم حالا یه چی میگه میگذره تموم میشه.

نمیدونم چیکار کنم؟ این چه نقطهی تصمیم عجیبیبه خدا؟ باید چیکار کنم؟ اگر اشتباه کنم؟ کاش یک الگوریتمی داشت تصمیم گرفتن. یک حالت بهینهی معلوم و مشخصی.


برچسب: تصمیم برای یک زندگی هدفدار, نویسنده: سارا حسینی تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 6:52

صفحه بندی